دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
بیا بیا که توی جان جان جان سماعهزار شمع منور به خاندان سماع
مدارم یک زمان از کار فارغکه گردد آدمی غمخوار فارغ
امروز روز شادی و امسال سال لاغنیکوست حال ما که نکو باد حال باغ
گویند شاه عشق ندارد وفا دروغگویند صبح نبود شام تو را دروغ
عیسی روح گرسنهست چو زاغخر او میکند ز کنجد کاغ
ما دو سه رند عشرتی جمع شدیم این طرفچون شتران رو به رو پوز نهاده در علف
ما دو سه مست خلوتی، جمع شدیم این طرفچون شتران رو به رو، پوز نهاده در علف
گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریفکز ترش رویی همیرنجد دلارام ظریف
باده نمیبایدم فارغم از درد و صافتشنه خون خودم آمد وقت مصاف
کعبه جانها توی گرد تو آرم طوافجغد نیم بر خراب هیچ ندارم طواف
بیا بیا که توی شیر شیر شیر مصافز مرغزار برون آ و صفها بشکاف
ای مونس و غمگسار عاشقوی چشم و چراغ و یار عاشق
گر خمار آرد صداعی بر سر سودای عشقدررسد در حین مدد از ساقی صهبای عشق
ای جهان را دلگشا اقبال عشقیفعل الله ما یشا اقبال عشق
ای ناطق الهی و ای دیده حقایقزین قلزم پرآتش ای چاره خلایق
باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشقباز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
فریفت یار شکربار من مرا به طریقکه شعر تازه بگو و بگیر جام عتیق
جان و سر تو که بگو بینفاقدر کرم و حسن چرایی تو طاق
به دلجویی و دلداری درآمد یار پنهانکشب آمد چون مه تابان شه خون خوار پنهانک
روان شد اشک یاقوتی ز راه دیدگان اینکز عشق بینشان آمد نشان بینشان اینک
رو رو که نهای عاشق ای زلفک و ای خالکای نازک و ای خشمک پابسته به خلخالک
آن میر دروغین بین با اسپک و با زینکشنگینک و منگینک سربسته به زرینک
هر اول روز ای جان صد بار سلام علیکدر گفتن و خاموشی ای یار سلام علیک
بباید عشق را ای دوست دردکدل پردرد و رخساران زردک