دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
یار شدم، یار شدم، با غم تو یار شدمتا که رسیدم بَرِ تو، از همه بیزار شدم
مُرده بُدم زنده شدم، گریه بُدم خنده شدمدولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دفع مده دفع مده من نروم تا نخورمعشوه مده عشوه مده عشوهی مستان نخرم
مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنمریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم
باز در اسرار روم جانب آن یار رومنعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم
زین دو هزاران من و ما ای عجبا من چه منمگوش بنه عربده را دست منه بر دهنم
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشومراه تو دیدم پس از این همره ایشان نشوم
هر نفسی تازهترم کز سر روزن بپرمچونکه بهارم تو شهی، باغ توام، شاخِ ترم
تیز دَوم، تیز دَوم، تا به سواران برسمنیست شوَم، نیست شوَم، تا برِ جانان برسم
کوه نیم سنگ نیم چونک گدازان نشومدیدم جمعیت تو چونک پریشان نشوم
دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرمتا همه عمر بعد از این من شب و روز از آن خورم
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برمور تو بگوییم که نی، نی شکنم شکر برم
کار مرا چو او کند کار دگر چرا کنمچونک چشیدم از لبش یاد شکر چرا کنم
میل هواش می کنم طال بقاش می زنمحلقه به گوش و عاشقم طبل وفاش می زنم
هر شب و هر سحر تو را من به دعا بخواستمتا به چه شیوهها تو را من ز خدا بخواستم
دوش چه خوردهای بگو ای بت همچو شکرمتا همه سال روز و شب باقی عمر از آن خورم
تا به کی ای شکر چو تن بیدل و جان فغان کنمچند ز برگ ریز غم زرد شوم خزان کنم
ای تو بداده در سحر از کف خویش بادهامناز رها کن ای صنم راست بگو که دادهام
تا که اسیر و عاشق آن صنم چو جان شدمدیو نیم پری نیم از همه چون نهان شدم
گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنملابه بنده گوش کن گوش مخار ای صنم
بیا هر کس که می خواهد که تا با وی گرو بندمکه سنگ خاره جان گیرد بپیوند خداوندم
کشید این دل گریبانم به سوی کوی آن یارمدر آن کویی که می خوردم گرو شد کفش و دستارم
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانممرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
ز فرزین بند آن رخ من چه شهماتم چه شهماتممکن ای شه مکافاتم مکن ای شه مکافاتم