دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
نشاید از تو چندین جور کردننشاید خون مظلومان به گردن
در این دم همدمی آمد خمش کنکه او ناگفته می داند خمش کن
ندا آمد به جان از چرخ پروینکه بالا رو چو دردی پست منشین
دل خون خواره را یک باره بستانز غم صدپاره شد یک پاره بستان
بیا ای مونس جانهای مستانببین اندیشه و سودای مستان
ز زخم دف کفم بدرید ای جانچه بستی کیسه را دستی بجنبان
چرا منکر شدی ای میر کوراننمیگویم که مجنون را مشوران
شنیدی تو که خط آمد ز خاقانکه از پرده برون آیند خوبان
کجا خواهی ز چنگ ما پریدنکی داند دام قدرت را دریدن
اگر تو عاشقی غم را رها کنعروسی بین و ماتم را رها کن
تو نقد قلب را از زر برون کنوگر گوید زرم زوتر برون کن
گر این جا حاضری سر همچنین کنچو کردی بار دیگر همچنین کن
نتانی آمدن این راه با منکجا دارد هریسه پای روغن
دل معشوق سوزیده است بر منوزان سوزش جهان را سوخت خرمن
تو هر جزو جهان را بر گذر بینتو هر یک را رسیده از سفر بین
تو را پندی دهم ای طالب دینیکی پندی دلاویزی خوش آیین
بیا ساقی می ما را بگردانبدان می این قضاها را بگردان
به باغ آییم فردا جمله یارانهمه یاران همدل همچو باران
اگر خواهی مرا می در هوا کنوگر سیری ز من رفتم رها کن
برو ای دل به سوی دلبر منبدان خورشید شرق و شمع روشن
برآ بر بام و اکنون ماه نو بیندرآ در باغ و اکنون سیب می چین
چو بربندند ناگاهت زنخدانهمه کار جهان آن جا زنخ دان
فرود آ تو ز مرکب بار میبینوجودت را تو پود و تار میبین
عشق است بر آسمان پریدنصد پرده به هر نفس دریدن