دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
دیر آمدهای مرو شتابانای رفتن تو چو رفتن جان
ای ساقی و دستگیر مستاندل را ز وفای مست مستان
ما شادتریم یا تو ای جانما صافتریم یا دل کان
ای روی مه تو شاد خندانآن روی همیشه باد خندان
ای روی تو نوبهار خنداناحسنت زهی نگار خندان
بازآمد آستین فشانانآن دشمن جان و عقل و ایمان
مال است و زر است مکسب تنکسب دل دوستی فزودن
وقت آمد توبه را شکستنوز دام هزار توبه جستن
ای دوست عتاب را رها کنتدبیر دوای درد ما کن
ای عربده کرده دوش با منمی خورده و کرده جوش با من
امروز تو خوشتری و یا منبی من تو چگونهای و با من
عقل از کف عشق خورد افیونهش دار جنون عقل اکنون
ای دشمن عقل و جان شیریننور موسی و طور سینین
برخیز و صبوح را برنجانای روی تو آفتاب رخشان
از ما مرو ای چراغ روشنتا زنده شود هزار چون من
دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهانگر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
عاشقان نالان چو نای و عشق همچون نای زنتا چهها در می دمد این عشق در سرنای تن
هر خوشی که فوت شد از تو مباش اندوهگینکو به نقشی دیگر آید سوی تو، میدان یقین
نازنینی را رها کن با شهان نازنینناز گازر برنتابد آفتاب راستین
می پرد این مرغ دیگر در جنان عاشقانسوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان
ای ز تو مه پای کوبان وز تو زهره دف زنانمی زنند ای جان مردان عشق ما بر دف زنان
مهرهای از جان ربودم بیدهان و بیدهانگر رقیب او بداند گو بدان و گو بدان
من ز گوش او بدزدم حلقه دیگر نهانتا نداند چشم دشمن ور بداند گو بدان
می گزید او آستین را شرمگین در آمدنبر سر کویی که پوشد جانها حله بدن