دفتر شعر
۱۷۲ شعر در این دفتر
بشنو این نی چون شکایت میکنداز جداییها حکایت میکند
بشنوید ای دوستان این داستانخود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن
شه چو عجز آن حکیمان را بدیدپابرهنه جانب مسجد دوید
از خدا جوییم توفیق ادببیادب محروم گشت از لطفِ رب
دست بگشاد و کنارانش گرفتهمچو عشق اندر دل و جانش گرفت
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاند
گفت ای شه خلوتی کن خانه رادور کن هم خویش و هم بیگانه را
بعد از آن برخاست و عزم شاه کردشاه را زان شمّهای آگاه کرد
شه فرستاد آن طرف یک دو رسولحاذقان و کافیان بس عَدول
کُشتن آن مرد بَر دست حکیمنه پی اومید بود و نه ز بیم
بود بقّالی و وی را طوطییخوشنوایی سبز و گویا طوطیی
بود شاهی در جُهودان ظلمسازدشمنِ عیسی و نصرانی گُداز
او وزیری داشت گَبْر و عِشوِه دِهکو بَر آبْ از مَکر بَر بَستی گِرِه
پس بگویم من به سِر نصرانیمای خدای رازدان میدانیم
صد هزاران مرد ترسا سوی اواندکاندک جمع شد در کوی او
دل بدو دادند ترسایان تمامخود چه باشد قوّت تقلیدِ عام
گفت لیلی را خلیفه، کان توی؟کز تو مجنون شد پریشان و غَوی؟
آن وزیرک از حسد بودش نژادتا به باطل گوش و بینی باد داد
هر که صاحبذوق بود، از گفتِ اولذتی میدید و تلخی جُفت او
در میانِ شاه و او پیغامهاشاه را پنهان بدو آرامها
قوم عیسی را بُد اندر دار و گیرحاکمانْشان دَه امیر و دو امیر
ساخت طوماری به نام هر یکینقش هر طومارْ دیگر مَسلکی
او ز یک رنگیّ عیسی بو نداشتوز مزاج خمّ عیسی خو نداشت
همچو شه نادان و غافل بد وزیرپنجه میزد با قدیم ناگزیر