دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
صد هزاران مرد ترسا سوی اواندکاندک جمع شد در کوی او
گفت لیلی را خلیفه، کان تویکز تو مجنون شد پریشان و غوی
هر که صاحبذوق بود، از گفت ِ اولذتی میدید و تلخی جفت او
ساخت طوماری به نام هر یکینقش هر طومار، دیگر مسلکی
گفت حجتهای خود کوته کنیدپند را در جان و در دل ره کنید
آن جهود سگ ببین چه رای کردپهلوی آتش بتی بر پای کرد
یک زنی با طفل آورد آن جهودپیش آن بت، آتش اندر شعله بود
رو به آتش کرد شه «کای تندخوآن جهان سوز طبیعی خوت کو؟
ای شهان کشتیم ما خصم برونماند خصمی زو بتر در اندرون
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کردپس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد
تن قفسشکل است، تن شد خار جاندر فریب داخلان و خارجان
بانگ میآمد که ای طالب بیاجود، محتاج گدایان چون گدا
نقش درویشست او نه اهل ناننقش سگ را تو مینداز استخوان
آن یکی آمد در یاری بزدگفت یارش کیستی ای معتمد
گرگ را بر کند سر، آن سرفرازتا نماند دوسری و امتیاز
گفت نوح ای سرکشانْ من، من نیممن ز جان مُردم به جانان میزیم
جهد پیغامبر بفتح مکه همکی بود در حب دنیا متهم
بشنو این نی چون شکایت میکنداز جداییها حکایت میکند
بشنوید ای دوستان این داستانخود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن
شه چو عجز آن حکیمان را بدیدپابرهنه جانب مسجد دوید
از خدا جوییم توفیق ادببیادب محروم گشت از لطفِ رب
دست بگشاد و کنارانش گرفتهمچو عشق اندر دل و جانش گرفت
قصهٔ رنجور و رنجوری بخواندبعد از آن در پیش رنجورش نشاند
گفت ای شه خلوتی کن خانه رادور کن هم خویش و هم بیگانه را