دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
همچو هاروت و چو ماروت شهیراز بطَر خوردند زهرآلود تیر
چون گناه و فسق خلقان جهانمیشدی بر هر دو روشن آن زمان
آن کری را گفت افزون مایهایکه ترا رنجور شد همسایهای
اول آن کس کین قیاسکها نمودپیش انوار خدا ابلیس بود
بشنو الفاظ حکیم پردهایسر همانجا نه که باده خوردهای
چینیان گفتند ما نقاشتررومیان گفتند ما را کر و فر
گفت پیغامبر صباحی زید راکیف اصبحت ای رفیق با صفا
بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتندر میان بندگانش خوارتن
این سخن پایان ندارد خیز زیدبر براق ناطقه بربند قید
گفت پیغامبر که اصحابی نجومرهروان را شمع و شیطان را رجوم
زید را اکنون نیابی کو گریختجست از صفّ نعال و نعل ریخت
آتشی افتاد در عهد عمرهمچو چوب خشک میخورد او حجر
از علی آموز اخلاص عملشیر حق را دان مُطهَّر از دغل
پس بگفت آن نو مسلمان ولیاز سر مستی و لذت با علی
گفت من تیغ از پی حق میزنمبندهٔ حقم نه مامور تنم
من چنان مردم که بر خونی خویشنوش لطف من نشد در قهر نیش
چشم آدم بر بلیسی کو شقیستاز حقارت وز زیافت بنگریست
باز رو سوی علی و خونیشوان کرم با خونی و افزونیش
باز آمد کای علی زودم بکشتا نبینم آن دم و وقت ترش
جهد پیغامبر به فتح مکه همکی بود در حب دنیا متهم
گفت امیر المؤمنین با آن جوانکه به هنگام نبرد ای پهلوان