دفتر شعر
۱۷۲ شعر در این دفتر
گرگ را بر کند سر، آن سرفرازتا نماند دوسری و امتیاز
گفت نوح ای سرکشانْ من، من نیممن ز جان مُردم به جانان میزیم
پادشاهان را چنان عادت بوداین شنیده باشی ار یادت بود
آمد از آفاق یار مهربانیوسف صدیق را شد میهمان
گفت یوسف هین بیاور ارمغاناو ز شرمِ این تقاضا زد فغان
پیش از عثمان یکی نساخ بودکو به نسخ وحی جدی مینمود
بلعم باعور را خلق جهانسغبه شد مانند عیسی زمان
همچو هاروت و چو ماروت شهیراز بطَر خوردند زهرآلود تیر
چون گناه و فسق خلقان جهانمیشدی بر هر دو روشن آن زمان
آن کری را گفت افزون مایهایکه ترا رنجور شد همسایهای
اول آن کس کین قیاسکها نمودپیش انوار خدا ابلیس بود
بشنو الفاظ حکیم پردهایسر همانجا نه که باده خوردهای
چینیان گفتند ما نقاشتررومیان گفتند ما را کر و فر
گفت پیغامبر صباحی زید راکیف اصبحت ای رفیق با صفا
بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتندر میان بندگانش خوارتن
این سخن پایان ندارد خیز زیدبر براق ناطقه بربند قید
گفت پیغامبر که اصحابی نجومرهروان را شمع و شیطان را رجوم
زید را اکنون نیابی کو گریختجست از صفّ نعال و نعل ریخت
آتشی افتاد در عهد عمرهمچو چوب خشک میخورد او حجر
از علی آموز اخلاص عملشیر حق را دان مُطهَّر از دغل
پس بگفت آن نو مسلمان ولیاز سر مستی و لذت با علی
گفت من تیغ از پی حق میزنمبندهٔ حقم نه مامور تنم
من چنان مردم که بر خونی خویشنوش لطف من نشد در قهر نیش
چشم آدم بر بلیسی کو شقیستاز حقارت وز زیافت بنگریست