دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
گفت زن یک آفتابی تافتستعالمی زو روشنایی یافتست
گفت زن صدق آن بود کز بود خویشپاک برخیزی تو از مجهود خویش
مرد گفت آری سبو را سر ببندهین که این هدیهست ما را سودمند
بانگ میآمد که ای طالب بیاجود، محتاج گدایان چون گدا
نقش درویشست او نه اهل ناننقش سگ را تو مینداز استخوان
آن عرابی از بیابان بعیدبر در دار الخلافه چون رسید
عاشقان کل نه عشاق جزوماند از کل آنک شد مشتاق جزو
فازن بالحرة پی این شد مثلفاسرق الدرة بدین شد منتقل
آن سبوی آب را در پیش داشتتخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت
آن یکی نحوی به کشتی در نشسترو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
چون خلیفه دید و احوالش شنیدآن سبو را پر ز زر کرد و مزید
ای ضیاء الحق حسام الدین بگیریک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر
گفت پیغامبر علی را کای علیشیر حقی پهلوان پردلی
این حکایت بشنو از صاحب بیاندر طریق و عادت قزوینیان
شیر و گرگ و روبهی بهر شکاررفته بودند از طلب در کوهسار
گفت شیر ای گرگ این را بخش کنمعدلت را نو کن ای گرگ کهن
آن یکی آمد در یاری بزدگفت یارش کیستی ای معتمد
گرگ را بر کند سر، آن سرفرازتا نماند دوسری و امتیاز
گفت نوح ای سرکشانْ من، من نیممن ز جان مُردم به جانان میزیم
پادشاهان را چنان عادت بوداین شنیده باشی ار یادت بود
آمد از آفاق یار مهربانیوسف صدیق را شد میهمان
گفت یوسف هین بیاور ارمغاناو ز شرمِ این تقاضا زد فغان
پیش از عثمان یکی نساخ بودکو به نسخ وحی جدی مینمود
بلعم باعور را خلق جهانسغبه شد مانند عیسی زمان