دفتر شعر
۱۷۲ شعر در این دفتر
موسی و فرعون معنی را رهیظاهر آن ره دارد و این بیرهی
چون حکیمک اعتقادی کرده استکآسمان بیضه زمین چون زرده است
ناقهٔ صالح بصورت بد شترپی بریدندش ز جهل آن قوم مر
اهل نار و خلد را بین هم دکاندر میانشان برزخ لایبغیان
گر ولی زهری خورد نوشی شودور خورد طالب سیههوشی شود
ماجرای مرد و زن را مَخلَصیباز میجوید درون مُخلِصی
مرد گفت اکنون گذشتم از خلافحکم داری تیغ برکش از غلاف
گفت زن یک آفتابی تافتستعالمی زو روشنایی یافتست
گفت زن صدق آن بود کز بود خویشپاک برخیزی تو از مجهود خویش
مرد گفت آری سبو را سر ببندهین که این هدیهست ما را سودمند
بانگ میآمد که ای طالب بیاجود، محتاج گدایان چون گدا
نقش درویشست او نه اهل ناننقش سگ را تو مینداز استخوان
آن عرابی از بیابان بعیدبر در دار الخلافه چون رسید
عاشقان کل نه عشاق جزوماند از کل آنک شد مشتاق جزو
فازن بالحرة پی این شد مثلفاسرق الدرة بدین شد منتقل
آن سبوی آب را در پیش داشتتخم خدمت رادر آن حضرت بکاشت
آن یکی نحوی به کشتی در نشسترو به کشتیبان نهاد آن خودپرست
چون خلیفه دید و احوالش شنیدآن سبو را پر ز زر کرد و مزید
ای ضیاء الحق حسام الدین بگیریک دو کاغذ بر فزا در وصف پیر
گفت پیغامبر علی را کای علیشیر حقی پهلوان پردلی
این حکایت بشنو از صاحب بیاندر طریق و عادت قزوینیان
شیر و گرگ و روبهی بهر شکاررفته بودند از طلب در کوهسار
گفت شیر ای گرگ این را بخش کنمعدلت را نو کن ای گرگ کهن
آن یکی آمد در یاری بزدگفت یارش کیستی ای معتمد