دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشتتا که خویش از خواب نتوانست داشت
اُسُتنِ حنّانه از هِجر رسولناله میزد همچو ارباب عُقول
سنگها اندر کف بوجهل بودگفت ای احمد بگو این چیست زود
باز گرد و حال مطرب گوشدارزانک عاجز گشت مطرب ز انتظار
پس عمر گفتش که این زاری توهست هم آثار هشیاری تو
گفت پیغامبر که دایم بهر پنددو فرشته خوش منادی میکنند
یک خلیفه بود در ایام پیشکرده حاتم را غلام جود خویش
یک شب اعرابیزنی مر شوی راگفت و از حد برد گفت و گوی را
بهر این گفتند دانایان بفنمیهمان محسنان باید شدن
لیک نادر طالب آید کز فروغدر حق او نافع آید آن دروغ
شوی گفتش چند جویی دخل و کشتخود چه ماند از عمر افزونتر گذشت
زن برو زد بانگ کای ناموسکیشمن فسون تو نخواهم خورد بیش
گفت ای زن تو زنی یا بوالحزنفقر فخر آمد مرا بر سر مزن
دید احمد را ابوجهل و بگفتزشت نقشی کز بنیهاشم شکفت
زن چو دید او را که تند و توسنستگشت گریان گریه خود دام زنست
گفت پیغامبر که زن بر عاقلانغالب آید سخت و بر صاحبدلان
مرد زان گفتن پیشمان شد چنانکز عوانی ساعت مردن عوان
موسی و فرعون معنی را رهیظاهر آن ره دارد و این بیرهی
چون حکیمک اعتقادی کرده استکآسمان بیضه زمین چون زرده است
ناقهٔ صالح بصورت بد شترپی بریدندش ز جهل آن قوم مر
اهل نار و خلد را بین هم دکاندر میانشان برزخ لایبغیان
گر ولی زهری خورد نوشی شودور خورد طالب سیههوشی شود
ماجرای مرد و زن را مَخلَصیباز میجوید درون مُخلِصی
مرد گفت اکنون گذشتم از خلافحکم داری تیغ برکش از غلاف