دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
کَردِ حق و کَردِ ما هر دو ببینکَردِ ما را هست دان پیداست این
بار دیگر ما به قصه آمدیمما از آن قصه برون خود کی شدیم
گفت یا عمر چه حکمت بود و سِرحبس آن صافی درین جای کدر
آن رسول از خود بشد زین یک دو جامنی رسالت یاد ماندش نی پیام
بود بازرگان و او را طوطییدر قفس محبوس زیبا طوطیی
قصهٔ طوطی جان زین سان بودکو کسی کو محرم مرغان بود
چونک تا اقصای هندستان رسیددر بیابان طوطیی چندی بدید
صاحب دل را ندارد آن زیانگر خورد او زهر قاتل را عیان
ساحران در عهد فرعون لعینچون مری کردند با موسی بکین
کرد بازرگان تجارت را تمامباز آمد سوی منزل دوستکام
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کردپس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد
جمله عالم زان غیور آمد که حقبرد در غیرت برین عالم سبق
بس دراز است این، حدیث خواجه گوتا چه شد احوال آن مرد نکو
بعد از آنَش از قفس بیرون فکندطوطیَک پَرّید تا شاخ بلند
یک دو پندش داد طوطی، بینفاقبعد از آن گفتش: "سلامٌ، الفِراق!"
تن قفسشکل است، تن شد خار جاندر فریب داخلان و خارجان
این همه گفتیم لیک اندر بسیچبیعنایات خدا هیچیم هیچ
آن شنیدستی که در عهد عمربود چنگی مطربی با کر و فر
گفت پیغامبر که نفحتهای حقاندرین ایام میآرد سبق
مصطفی روزی به گورستان برفتبا جنازهٔ مردی از یاران برفت
غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی دیگرست
گفت پیغامبر ز سرمای بهارتن مپوشانید یاران زینهار
گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجودحکمت باران امروزین چه بود
مطربی کز وی جهان شد پر طربرُسته ز آوازش خیالاتِ عجب