دفتر شعر
۱۷۲ شعر در این دفتر
آن شنیدستی که در عهد عمربود چنگی مطربی با کر و فر
گفت پیغامبر که نفحتهای حقاندرین ایام میآرد سبق
مصطفی روزی به گورستان برفتبا جنازهٔ مردی از یاران برفت
غیب را ابری و آبی دیگرستآسمان و آفتابی دیگرست
گفت پیغامبر ز سرمای بهارتن مپوشانید یاران زینهار
گفت صدیقه که ای زبدهٔ وجودحکمت باران امروزین چه بود
مطربی کز وی جهان شد پر طربرُسته ز آوازش خیالاتِ عجب
آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشتتا که خویش از خواب نتوانست داشت
اُسُتنِ حنّانه از هِجر رسولناله میزد همچو ارباب عُقول
سنگها اندر کف بوجهل بودگفت ای احمد بگو این چیست زود
باز گرد و حال مطرب گوشدارزانک عاجز گشت مطرب ز انتظار
پس عمر گفتش که این زاری توهست هم آثار هشیاری تو
گفت پیغامبر که دایم بهر پنددو فرشته خوش منادی میکنند
یک خلیفه بود در ایام پیشکرده حاتم را غلام جود خویش
یک شب اعرابیزنی مر شوی راگفت و از حد برد گفت و گوی را
بهر این گفتند دانایان بفنمیهمان محسنان باید شدن
لیک نادر طالب آید کز فروغدر حق او نافع آید آن دروغ
شوی گفتش چند جویی دخل و کشتخود چه ماند از عمر افزونتر گذشت
زن برو زد بانگ کای ناموسکیشمن فسون تو نخواهم خورد بیش
گفت ای زن تو زنی یا بوالحزنفقر فخر آمد مرا بر سر مزن
دید احمد را ابوجهل و بگفتزشت نقشی کز بنیهاشم شکفت
زن چو دید او را که تند و توسنستگشت گریان گریه خود دام زنست
گفت پیغامبر که زن بر عاقلانغالب آید سخت و بر صاحبدلان
مرد زان گفتن پیشمان شد چنانکز عوانی ساعت مردن عوان