دفتر شعر
۱۸۹ شعر در این دفتر
این سخن پایان ندارد هوشدارهوش سوی قصهٔ خرگوش دار
بعد از آن گفتند کای خرگوش چستدر میان آر آنچ در ادراک تست
گفت هر رازی نشاید باز گفتجفت طاق آید گهی گه طاق جفت
ساعتی تأخیر کرد اندر شدنبعد از آن شد پیش شیر پنجهزن
آن مگس بر برگ کاه و بول خَرهمچو کشتیبان همی افراشت سَر
همچو آن خرگوش کو بر شیر زدروح او کی بود اندر خوردِ قَد
در شدن خرگوش بس تأخیر کردمکر را با خویشتن تَقریر کرد
شیر اندر آتش و در خشم و شوردید کان خرگوش میآید ز دور
گفت خرگوش الامان عذریم هستگر دهد عفو خداوندیت دست
گفت بسم الله بیا تا او کجاستپیش در شو گر همی گویی تو راست
چون سلیمان را سراپرده زدندجمله مرغانش به خدمت آمدند
زاغ چون بشنود آمد از حسدبا سلیمان گفت کو کژ گفت و بَد
گفت ای شه بر من عور گدایقول دشمن مشنو از بهر خدای
بوالبشر کو علَّم الاَسْما بگَستصد هزاران علمش اندر هر رگَست
چونک نزد چاه آمد شیر دیدکز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
شیر گفتش تو ز اسباب مرضاین سبب گو خاصْ کاینستم غرض
چونک شیر اندر بَر خویشش کشیددر پناه شیر تا چَه میدوید
چونک خرگوش از رهایی شاد گشتسوی نخچیران دوان شد تا به دشت
جمع گشتند آن زمان جمله وحوششاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
هین به مُلکِ نوبتی شادی مکنای تو بستهٔ نوبت آزادی مکن
ای شهان کُشتیم ما خصم برونماند خصمی زو بتر در اندرون
تا عمر آمد ز قیصر یک رسولدر مدینه از بیابان نغول
آمد او آنجا و از دور ایستادمر عمر را دید و در لرز اوفتاد
مرد گفتش کای امیرالمؤمنینجان ز بالا چون در آمد در زمین