دفتر شعر
۱۷۲ شعر در این دفتر
چونک خرگوش از رهایی شاد گشتسوی نخچیران دوان شد تا به دشت
جمع گشتند آن زمان جمله وحوششاد و خندان از طرب در ذوق و جوش
هین به مُلکِ نوبتی شادی مکنای تو بستهٔ نوبت آزادی مکن
ای شهان کُشتیم ما خصم برونماند خصمی زو بتر در اندرون
تا عمر آمد ز قیصر یک رسولدر مدینه از بیابان نغول
آمد او آنجا و از دور ایستادمر عمر را دید و در لرز اوفتاد
مرد گفتش کای امیرالمؤمنینجان ز بالا چون در آمد در زمین
کَردِ حق و کَردِ ما هر دو ببینکَردِ ما را هست دان پیداست این
بار دیگر ما به قصه آمدیمما از آن قصه برون خود کی شدیم
گفت یا عمر چه حکمت بود و سِرحبس آن صافی درین جای کدر
آن رسول از خود بشد زین یک دو جامنی رسالت یاد ماندش نی پیام
بود بازرگان و او را طوطییدر قفس محبوس زیبا طوطیی
قصهٔ طوطی جان زین سان بودکو کسی کو محرم مرغان بود
چونک تا اقصای هندستان رسیددر بیابان طوطیی چندی بدید
صاحب دل را ندارد آن زیانگر خورد او زهر قاتل را عیان
ساحران در عهد فرعون لعینچون مری کردند با موسی بکین
کرد بازرگان تجارت را تمامباز آمد سوی منزل دوستکام
چون شنید آن مرغ کان طوطی چه کردپس بلرزید، اوفتاد و گشت سرد
جمله عالم زان غیور آمد که حقبرد در غیرت برین عالم سبق
بس دراز است این، حدیث خواجه گوتا چه شد احوال آن مرد نکو
بعد از آنَش از قفس بیرون فکندطوطیَک پَرّید تا شاخ بلند
یک دو پندش داد طوطی، بینفاقبعد از آن گفتش: "سلامٌ، الفِراق!"
تن قفسشکل است، تن شد خار جاندر فریب داخلان و خارجان
این همه گفتیم لیک اندر بسیچبیعنایات خدا هیچیم هیچ