دفتر شعر
۱۷۲ شعر در این دفتر
زادمردی چاشتگاهی دررسیددر سراعدل سلیمان در دوید
شیر گفت آری ولیکن هم ببینجهدهای انبیا و مؤمنین
زین نمط بسیار برهان گفت شیرکز جواب آن جبریان گشتند سیر
قوم گفتندش که چندین گاه ماجان فدا کردیم در عهد و وفا
گفت ای یاران مرا مهلت دهیدتا به مکرم از بلا بیرون جهید
قوم گفتندش که ای خر گوشدارخویش را اندازهٔ خرگوش دار
گفت ای یاران حقم الهام دادمر ضعیفی را قوی رایی فتاد
این سخن پایان ندارد هوشدارهوش سوی قصهٔ خرگوش دار
بعد از آن گفتند کای خرگوش چستدر میان آر آنچ در ادراک تست
گفت هر رازی نشاید باز گفتجفت طاق آید گهی گه طاق جفت
ساعتی تأخیر کرد اندر شدنبعد از آن شد پیش شیر پنجهزن
آن مگس بر برگ کاه و بول خَرهمچو کشتیبان همی افراشت سَر
همچو آن خرگوش کو بر شیر زدروح او کی بود اندر خوردِ قَد
در شدن خرگوش بس تأخیر کردمکر را با خویشتن تَقریر کرد
شیر اندر آتش و در خشم و شوردید کان خرگوش میآید ز دور
گفت خرگوش الامان عذریم هستگر دهد عفو خداوندیت دست
گفت بسم الله بیا تا او کجاستپیش در شو گر همی گویی تو راست
چون سلیمان را سراپرده زدندجمله مرغانش به خدمت آمدند
زاغ چون بشنود آمد از حسدبا سلیمان گفت کو کژ گفت و بَد
گفت ای شه بر من عور گدایقول دشمن مشنو از بهر خدای
بوالبشر کو علَّم الاَسْما بگَستصد هزاران علمش اندر هر رگَست
چونک نزد چاه آمد شیر دیدکز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
شیر گفتش تو ز اسباب مرضاین سبب گو خاصْ کاینستم غرض
چونک شیر اندر بَر خویشش کشیددر پناه شیر تا چَه میدوید