دفتر شعر
۱۷۲ شعر در این دفتر
مکر دیگر آن وزیر از خود ببستوعظ را بگذاشت و در خلوت نشست
گفت هان ای سُخرگانِ گفت و گووعظ و گفتار زبان و گوشْ جو
جمله گفتند ای حکیمِ رخنهجواین فریب و این جفا با ما مگو
گفت حجتهای خود کوته کنیدپند را در جان و در دل ره کنید
جمله گفتند ای وزیر انکار نیستگفتِ ما چون گفتنِ اغیار نیست
آن وزیر از اندرون آواز دادکای مریدان از من این معلوم باد
وانگهانی آن امیران را بخواندیکبیک تنها بهر یک حرف راند
بعد از آن چل روز دیگر در ببستخویش کشت و از وجود خود برست
بعد ماهی خلق گفتند ای مهاناز امیران کیست بر جایش نشان
یک امیری زان امیران پیش رفتپیش آن قومِ وفا اندیش رفت
بود در انجیل نام مُصطفیآن سَر پیغامبران بحرِ صفا
یک شه دیگر ز نسل آن جُهوددر هلاک قوم عیسی رو نمود
آن جهودِ سَگ ببین چه راٰی کردپهلوی آتش بُتی بَر پای کرد
یک زنی با طفل آورد آن جهودپیش آن بُت، آتش اندر شعله بود
آن دهان کژ کرد و از تَسخر بخواندمر محمّد را دهانش کژ بماند
رو به آتش کرد شه «کِای تُندخوآن جهانسوز طبیعیخوت کو؟
این عجایب دید آن شاه جهودجُز که طنز و جز که انکارش نبود
طایفهٔ نخچیر دَر وادی خوشبودشان از شیر دایم کشمکش
گفت آری گر وفا بینم نه مکرمکرها بس دیدهام از زید و بکر
جمله گفتند ای حکیم با خبرالحذَر دَعْ لیس یُغْنِی عن قدر
گفت آری گر توکّل رهبرستاین سبب هم سُنّت پیغمبرست
قوم گفتندش که کسب از ضعف خلقلقمهٔ تزویر دان بر قدر حلق
گفت شیر آری ولی ربُّ العبادنردبانی پیش پای ما نهاد
جمله با وی بانگها بر داشتندکان حریصان که سببها کاشتند