دفتر شعر
۱۲۱ شعر در این دفتر
بود شیخی دایما او وامداراز جوامردی که بود آن نامدار
با وکیل قاضی ادراکمنداهل زندان در شکایت آمدند
آن یکی از خشم، مادر را بِکُشْتهم به زخمِ خَنْجَر و هم زخمِ مُشْت
اشتری گم کردی و جُستیش چُستچون بیابی چون ندانی کان تُست؟
گر تو هستی آشنای جان مننیست دعوی گفت معنیلان من
گفت اینک راست پَذْرُفتم به جانکَژ نماید راست در پیش کَژان
مدتی این مثنوی تأخیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شد
ماه روزه گشت در عهد عمربر سر کوهی دویدند آن نفر
دزدکی از مارگیری مار بردز ابلهی آن را غنیمت میشمرد
گشت با عیسی یکی ابله رفیقاستخوانها دید در حفرهٔ عمیق
صوفیی میگشت در دور افقتا شبی در خانقاهی شد قنق
مشورت میرفت در ایجاد خلقجانشان در بحر قدرت تا به حلق
کی گذارد آنک رشک روشنیستتا بگویم آنچ فرض و گفتنیست
حلقهٔ آن صوفیان مستفیدچونک در وجد و طرب آخر رسید
چونک صوفی بر نشست و شد روانرو در افتادن گرفت او هر زمان
دین نه آن بازیست کو از شه گریختسوی آن کمپیر کو می آرد بیخت
بود شیخی دایما او وامداراز جوانمردی که بود آن نامدار
زاهدی را گفت یاری در عملکم گری تا چشم را ناید خلل
خواند عیسی نام حق بر استخواناز برای التماس آن جوان
روستایی گاو در آخر ببستشیر گاوش خورد و بر جایش نشست
صوفیی در خانقاه از ره رسیدمرکب خود برد و در آخُر کشید
بود شخصی مفلسی بی خان و مانمانده در زندان و بند بی امان
گفت قاضی مفلسی را وا نماگفت اینک اهل زندانت گوا