دفتر شعر
۱۲۱ شعر در این دفتر
آن غریبی خانه میجست از شتابدوستی بردش سوی خانهٔ خراب
آن یکی از خشم، مادر را بِکُشْتهم به زخمِ خَنْجَر و هم زخمِ مُشْت
پادشاهی دو غلام ارزان خریدبا یکی زان دو سخن گفت و شنید
آن غلامک را چو دید اهل ذکاآن دگر را کرد اشارت که بیا
گفت نه والله بالله العظیممالک الملک و به رحمان و رحیم
پادشاهی بندهای را از کرمبر گزیده بود بر جملهٔ حشم
بر لب جو بوده دیواری بلندبر سر دیوار تشنهٔ دردمند
همچو آن شخص درشت خوشسخندر میان ره نشاند او خاربن
این چنین ذالنون مصری را فتادکاندرو شور و جنونی نو بزاد
دوستان در قصهٔ ذاالنون شدندسوی زندان و در آن رایی زدند
چون رسیدند آن نفر نزدیک اوبانگ بر زد هی کیانید اتقو
نی که لقمان را که بندهٔ پاک بودروز و شب در بندگی چالاک بود
هر طعامی کآوریدندی به ویکس سوی لقمان فرستادی ز پی
قصهٔ شاه و امیران و حسدبر غلام خاص و سلطان خرد
رحمت صد تو بر آن بلقیس بادکه خدایش عقل صد مرده بداد
مقریی میخواند از روی کتابماؤکم غورا ز چشمه بندم آب
دید موسی یک شبانی را به راهکو همیگفت ای گزیننده اله
وحی آمد سوی موسی از خدابندهٔ ما را ز ما کردی جدا
بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفترازهایی گفت کان ناید به گفت
گفت موسی ای کریم کارسازای که یکدم ذکر تو عمر دراز
عاقلی بر اسپ میآمد سواردر دهان خفتهای میرفت مار
اژدهایی خرس را درمیکشیدشیرمردی رفت و فریادش رسید
بود کوری کو همیگفت الامانمن دو کوری دارم ای اهل زمان
خرس هم از اژدها چون وا رهیدوآن کرم زان مرد مردانه بدید