دفتر شعر
۱۱۵ شعر در این دفتر
بر لب جو بوده دیواری بلندبر سر دیوار تشنهٔ دردمند
همچو آن شخص درشت خوشسخندر میان ره نشاند او خاربن
این چنین ذالنون مصری را فتادکاندرو شور و جنونی نو بزاد
دوستان در قصهٔ ذاالنون شدندسوی زندان و در آن رایی زدند
چون رسیدند آن نفر نزدیک اوبانگ بر زد هی کیانید اتقو
نی که لقمان را که بندهٔ پاک بودروز و شب در بندگی چالاک بود
هر طعامی کآوریدندی به ویکس سوی لقمان فرستادی ز پی
قصهٔ شاه و امیران و حسدبر غلام خاص و سلطان خرد
رحمت صد تو بر آن بلقیس بادکه خدایش عقل صد مرده بداد
مقریی میخواند از روی کتابماؤکم غورا ز چشمه بندم آب
دید موسی یک شبانی را به راهکو همیگفت ای گزیننده اله
وحی آمد سوی موسی از خدابندهٔ ما را ز ما کردی جدا
بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفترازهایی گفت کان ناید به گفت
گفت موسی ای کریم کارسازای که یکدم ذکر تو عمر دراز
عاقلی بر اسپ میآمد سواردر دهان خفتهای میرفت مار
اژدهایی خرس را درمیکشیدشیرمردی رفت و فریادش رسید
بود کوری کو همیگفت الامانمن دو کوری دارم ای اهل زمان
خرس هم از اژدها چون وا رهیدوآن کرم زان مرد مردانه بدید
گفت موسی با یکی مست خیالکای بداندیش از شقاوت وز ضلال
آن مسلمان ترک ابله کرد و تفتزیر لب لاحول گویان باز رفت
گفت جالینوس با اصحاب خودمر مرا تا آن فلان دارو دهد
آن حکیمی گفت دیدم هم تکیدر بیابان زاغ را با لکلکی
شخص خفت و خرس میراندش مگسوز ستیز آمد مگس زو باز پس
از صحابه خواجهای بیمار شدواندر آن بیماریش چون تار شد