دفتر شعر
۱۱۵ شعر در این دفتر
آمد از حق سوی موسی این عتابکای طلوع ماه دیده تو ز جیب
باغبانی چون نظر در باغ کرددید چون دزدان به باغ خود سه مرد
این عیادت از برای این صلهستوین صله از صد محبت حاملهست
سوی مکه شیخ امت بایزیداز برای حج و عمره میدوید
خانهای نو ساخت روزی نو مریدپیر آمد خانهٔ او را بدید
چون پیمبر دید آن بیمار راخوش نوازش کرد یار غار را
گفت با دلقک شبی سید اجلقحبهای را خواستی تو از عجل
آن یکی میگفت خواهم عاقلیمشورت آرم بدو در مشکلی
یک سگی در کوی بر کور گداحمله میآورد چون شیر وغا
محتسب در نیم شب جایی رسیددر بن دیوار مستی خفته دید
گفت آن طالب که آخر یک نفسای سواره بر نی این سو ران فرس
گفت پیغامبر مر آن بیمار راچون عیادت کرد یار زار را
گفت پیغامبر مر آن بیمار رااین بگو کای سهلکن دشوار را
در خبر آمد که آن معّاویهخفته بد در قصر در یک زاویه
گفت هنگام نماز آخر رسیدسوی مسجد زود میباید دوید
گفت ما اول فرشته بودهایمراه طاعت را بجان پیمودهایم
گفت امیر او را که اینها راستستلیک بخش تو ازینها کاستست
گفت ابلیسش گشای این عقد رامن محکم قلب را و نقد را
گفت امیر ای راهزن حجت مگومر تو را ره نیست در من ره مجو
این حدیثش همچو دودست ای الهدست گیر ار نه گلیمم شد سیاه
گفت هر مردی که باشد بد گماننشنود او راست را با صد نشان
گفت غیر راستی نرهاندتداد سوی راستی میخواندت
قاضیی بنشاندند و میگریستگفت نایب قاضیا گریه ز چیست
تو چرا بیدار کردی مر مرادشمن بیداریی تو ای دغا