دفتر شعر
۱۲۱ شعر در این دفتر
گفت موسی با یکی مست خیالکای بداندیش از شقاوت وز ضلال
آن مسلمان ترک ابله کرد و تفتزیر لب لاحول گویان باز رفت
گفت جالینوس با اصحاب خودمر مرا تا آن فلان دارو دهد
آن حکیمی گفت دیدم هم تکیدر بیابان زاغ را با لکلکی
شخص خفت و خرس میراندش مگسوز ستیز آمد مگس زو باز پس
از صحابه خواجهای بیمار شدواندر آن بیماریش چون تار شد
آمد از حق سوی موسی این عتابکای طلوع ماه دیده تو ز جیب
باغبانی چون نظر در باغ کرددید چون دزدان به باغ خود سه مرد
این عیادت از برای این صلهستوین صله از صد محبت حاملهست
سوی مکه شیخ امت بایزیداز برای حج و عمره میدوید
بخش ۵۳ - حکایت
پیر آمد خانهٔ او را بدید
چون پیمبر دید آن بیمار راخوش نوازش کرد یار غار را
گفت با دلقک شبی سید اجلقحبهای را خواستی تو از عجل
آن یکی میگفت خواهم عاقلیمشورت آرم بدو در مشکلی
یک سگی در کوی بر کور گداحمله میآورد چون شیر وغا
محتسب در نیم شب جایی رسیددر بن دیوار مستی خفته دید
گفت آن طالب که آخر یک نفسای سواره بر نی این سو ران فرس
گفت پیغامبر مر آن بیمار راچون عیادت کرد یار زار را
گفت پیغامبر مر آن بیمار رااین بگو کای سهلکن دشوار را
در خبر آمد که آن معّاویهخفته بد در قصر در یک زاویه
گفت هنگام نماز آخر رسیدسوی مسجد زود میباید دوید
گفت ما اول فرشته بودهایمراه طاعت را بجان پیمودهایم
گفت امیر او را که اینها راستستلیک بخش تو ازینها کاستست
گفت ابلیسش گشای این عقد رامن محکم قلب را و نقد را