دفتر شعر
۱۱۵ شعر در این دفتر
از بن دندان بگفتش بهر آنکردمت بیدار میدان ای فلان
آن یکی میرفت در مسجد درونمردم از مسجد همیآمد برون
پس عزازیلش بگفت ای میر رادمکر خود اندر میان باید نهاد
این بدان ماند که شخصی دزد دیددر وثاق اندر پی او میدوید
یک مثال دیگر اندر کژرویشاید ار از نقل قرآن بشنوی
بر رسول حق فسونها خواندندرخش دستان و حیل میراندند
تا یکی یاری ز یاران رسولدر دلش انکار آمد زان نکول
اشتری گم کردی و جُستیش چُستچون بیابی چون ندانی کان تُست؟
همچنانک هر کسی در معرفتمیکند موصوف غیبی را صفت
یک نظر قانع مشو زین سقف نوربارها بنگر ببین هل من فطور
اشتری گم کردهای ای معتمدهر کسی ز اشتر نشانت میدهد
چون پدید آمد که آن مسجد نبودخانهٔ حیلت بد و دام جهود
چار هندو در یکی مسجد شدندبهر طاعت راکع و ساجد شدند
آن غزان ترک خونریز آمدندبهر یغما بر دهی ناگه زدند
هر که زیشان گفت از عیب و گناهوز دل چون سنگ وز جان سیاه
گفت پیری مر طبیبی را که مندر زحیرم از دماغ خویشتن
کودکی در پیش تابوت پدرزار مینالید و بر میکوفت سر
کنگ زفتی کودکی را یافت فردزرد شد کودک ز بیم قصد مرد
یک سواری با سلاح و بس مهیبمیشد اندر بیشه بر اسپی نجیب
یک عرابی بار کرده اشتریدو جوال زفت از دانه پری
هم ز ابراهیم ادهم آمدستکو ز راهی بر لب دریا نشست
چون یکی حس در روش بگشاد بندما بقی حسها همه مبدل شوند
آن یکی یک شیخ را تهمت نهادکو بدست و نیست بر راه رشاد
چون نفاذ امر شیخ آن میر دیدز آمد ماهی شدش وجدی پدید