دفتر شعر
۱۲۱ شعر در این دفتر
یک سواری با سلاح و بس مهیبمیشد اندر بیشه بر اسپی نجیب
یک عرابی بار کرده اشتریدو جوال زفت از دانه پری
هم ز ابراهیم ادهم آمدستکو ز راهی بر لب دریا نشست
چون یکی حس در روش بگشاد بندما بقی حسها همه مبدل شوند
آن یکی یک شیخ را تهمت نهادکو بدست و نیست بر راه رشاد
چون نفاذ امر شیخ آن میر دیدز آمد ماهی شدش وجدی پدید
آن یکی میگفت در عهد شعیبکه خدا از من بسی دیدست عیب
آن خبیث از شیخ میلایید ژاژکژنگر باشد همیشه عقل کاژ
عایشه روزی به پیغامبر بگفتیا رسولالله تو پیدا و نهفت
موشکی در کفْ مهارِ اشتریدر ربود و شد روان او از مُری
بود درویشی درون کشتییساخته از رخت مردی پشتیی
صوفیان بر صوفیی شنعه زدندپیش شیخ خانقاهی آمدند
پس فقیر آن شیخ را احوال گفتعذر را با آن غرامت کرد جفت
گر تو هستی آشنای جان مننیست دعوی گفت معنیلان من
مادر یحیی به مریم در نهفتپیشتر از وضع حمل خویش گفت
ابلهان گویند کین افسانه راخط بکش زیرا دروغست و خطا
این بداند کانک اهل خاطرستغایب آفاق او را حاضرست
ماجرای شمع با پروانه توبشنو و معنی گزین ز افسانه تو
گفت اینک راست پَذْرُفتم به جانکَژ نماید راست در پیش کَژان
گفت دانایی برای داستانکه درختی هست در هندوستان
بود شیخی عالمی قطبی کریماندر آن منزل که آیس شد ندیم
چار کس را داد مردی یک درمآن یکی گفت این به انگوری دهم
دو قبیله کاوس و خزرج نام داشتیک ز دیگر جان خونآشام داشت
تخمِ بطّی گرچه مرغ خانهاتکرد زیرِ پَر چو دایه تربیت