دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
ای ضیاء الحق حسام الدین بیاراین سوم دفتر که سنت شد سه بار
آن شنیدی تو که در هندوستاندید دانایی، گروهی دوستان
هر دهان را پیل بویی میکندگرد معدهٔ هر بشر بر میتند
گفت ناصح بشنوید این پند منتا دل و جانتان نگردد ممتحن
آن بلال صدق در بانگ نمازحی را هی همیخواند از نیاز
گفت ای موسی ز من میجو پناهبا دهانی که نکردی تو گناه
آن یکی الله میگفتی شبیتا که شیرین میشد از ذکرش لبی
ای برادر بود اندر ما مضیٰشهریی با روستایی آشنا
تو نخواندی قصهٔ اهل سبایا بخواندی و ندیدی جز صدا
صومعهٔ عیسیست خوان اهل دلهان و هان ای مبتلا این در مهل
آن سبا ز اهل صبا بودند و خامکارشان کفران نعمت با کرام
شد ز حد هین بازگرد ای یار گُردروستایی خواجه را بین خانه برد
باز گوید بط را کز آب خیزتا ببینی دشتها را قندریز
قصهٔ اصحاب ضروان خواندهایپس چرا در حیلهجویی ماندهای
خواجه در کار آمد و تجهیز ساختمرغ عزمش سوی ده اشتاب تاخت
خواجه و بچگان جهازی ساختندبر ستوران جانب ده تاختند
همچو مجنون کاو سگی را مینواختبوسهاش میداد و پیشش میگداخت
بعد ماهی چون رسیدند آن طرفبینوا ایشان ستوران بی علف
آن شغالی رفت اندر خُمّ رنگاندر آن خُم کرد یک ساعت درنگ
پوست دنبه یافت شخصی مستهانهر صباحی چرب کردی سبلتان
بلعم باعور و ابلیس لعینز امتحان آخرین گشته مهین
و آن شغال رنگرنگ آمد نهفتبر بناگوش ملامتگر بکفت
همچو فرعونی مرصع کرده ریشبرتر از عیسی پریده از خریش
گفت یزدان مر نبی را در مساقیک نشانی سهلتر ز اهل نفاق