دفتر شعر
۲۴۰ شعر در این دفتر
آن شنیدی تو که در هندوستاندید دانایی، گروهی دوستان
گفت با امرِ حقم اِشراک نیستگر بریزد خونم امرش، باک نیست
گفت نه نه مهلتم باید نهادعشوهها کم دِه، تو کم پیمای باد
بعد از آن گفتند ای مادر بیاگور بابا کو، تو ما را ره نما
علم را دو پَر، گمان را یک پرستناقص آمد ظنْ به پرواز ابترست
تا بدانی که تن آمد چون لباسرو بجو لابِس، لباسی را ملیس
باز میدیدم که میشد هفت، یکمیشکافد نور او جیب فلک
هفت شمع اندر نظر شد هفت مَردنورشان میشد به سقف لاژورد
هم بدان تیغش بفرمود او قصاصکی کند مکرش ز علم حق خلاص؟
نفسِ خود را کُش جهان را زنده کُنخواجه را کشتست او را بنده کُن
که لئیمان در جفا صافی شوندچون وفا بینند خود جافی شوند
آن نیاز مریمی بودست و دردکه چنان طفلی سخن آغاز کرد
ای ضیاء الحق حسام الدین بیاراین سوم دفتر که سنت شد سه بار
هر دهان را پیل بویی میکندگرد معدهٔ هر بشر بر میتند
گفت ناصح بشنوید این پند منتا دل و جانتان نگردد ممتحن
آن بلال صدق در بانگ نمازحی را هی همیخواند از نیاز
گفت ای موسی ز من میجو پناهبا دهانی که نکردی تو گناه
آن یکی الله میگفتی شبیتا که شیرین میشد از ذکرش لبی
ای برادر بود اندر ما مضیٰشهریی با روستایی آشنا
تو نخواندی قصهٔ اهل سبایا بخواندی و ندیدی جز صدا
صومعهٔ عیسیست خوان اهل دلهان و هان ای مبتلا این در مهل
آن سبا ز اهل صبا بودند و خامکارشان کفران نعمت با کرام
شد ز حد هین بازگرد ای یار گُردروستایی خواجه را بین خانه برد