دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
از بتان و از خدا در خواستیمکه بکن ما را اگر ناراستیم
آمدش پیغام از دولت که روتو ز منع این ظفر غمگین مشو
گفت پیغامبر که معراج مرانیست بر معراج یونس اجتبا
گرچه نشنید آن موکل آن سخنرفت در گوشی که آن بد من لدن
دزد قهرخواجه کرد و زر کشیداو بدان مشغول خود والی رسید
آمدیم اینجا که در صدر جهانگر نبودی جذب آن عاشق نهان
پشه آمد از حدیقه وز گیاهوز سلیمان گشت پشه دادخواه
پس سلیمان گفت ای زیبا دویامر حق باید که از جان بشنوی
میکشید از بیهشیاش در بیاناندک اندک از کرم صدر جهان
گفت ای عنقای حق جان را مطافشکر که باز آمدی زان کوه قاف
یک جوانی بر زنی مجنون بُدستمیندادش روزگارِ وصل دست
کان جوان در جست و جو بد هفت سالاز خیال وصل گشته چون خیال