دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
آنچنانک گفت جالینوس راداز هوای این جهان و از مراد
قوم گفتندش مکن جلدی بروتا نگردد جامه و جانت گرو
همچو شیطان در سپه شد صد یکمخواند افسون که اننی جار لکم
گفت پیغامبر که ان فی البیانسحرا و حق گفت آن خوش پهلوان
گفت ای یاران از آن دیوان نیمکه ز لا حولی ضعیف آید پیم
بنگر اندر نخودی در دیگ چونمیجهد بالا چو شد ز آتش زبون
سگ شکاری نیست او را طوق نیستخام و ناجوشیده جز بیذوق نیست
آن ستی گوید ورا که پیش ازینمن چو تو بودم ز اجزای زمین
آن غریب شهر سربالا طلبگفت میخسپم درین مسجد بشب
پیش از آنک این قصه تا مخلص رسددود و گندی آمد از اهل حسد
حرف قرآن را بدان که ظاهریستزیر ظاهر باطنی بس قاهریست
آنک گویند اولیا در کُه بُوَندتا ز چشم مردمان پنهان شوند
آدمی همچون عصای موسیاستآدمی همچون فسون عیسیاست
روی داود از فرش تابان شدهکوهها اندر پیش نالان شده
ای سگ طاعن تو عو عو میکنیطعن قرآن را برونشو میکنی
آنک فرمودست او اندر خطابکره و مادر همیخوردند آب
باز گو کان پاکباز شیرمرداندر آن مسجد چه بنمودش چه کرد
تو چو عزم دین کنی با اجتهاددیو بانگت بر زند اندر نهاد
بشنو اکنون قصهٔ آن بانگ سختکه نرفت از جا بدان آن نیکبخت
آن بخاری نیز خود بر شمع زدگشته بود از عشقش آسان آن کبد
خاک گوید خاک تن را باز گردترک جان کن سوی ما آ همچو گرد
گوید ای اجزای پست فرشیمغربت من تلختر من عرشیم
عزمها و قصدها در ماجراگاه گاهی راست میآید ترا
دید پیغامبر یکی جوقی اسیرکه همیبردند و ایشان در نفیر