دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
من چو آدم بودم اول حبس کربپر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب
همچو گرمابه که تفسیده بودتنگ آیی جانت پخسیده شود
غفلت از تن بود چون تن روح شدبیند او اسرار را بی هیچ بد
نص وحی روح قدسی دان یقینوان قیاس عقل جزوی تحت این
بر ملولان این مکرر کردنستنزد من عمر مکرر بردنست
اسپ داند بانگ و بوی شیر راگرچه حیوانست الا نادرا
ظاهرست آثار و میوهٔ رحمتشلیک کی داند جز او ماهیتش
نفی آن یک چیز و اثباتش رواستچون جهت شد مختلف نسبت دوتاست
گفت قایل در جهان درویش نیستور بود درویش آن درویش نیست
در بخارا بندهٔ صدر جهانمتهم شد گشت از صدرش نهان
همچو مریم گوی پیش از فوت ملکنقش را کالعوذ بالرحمن منک
بانگ بر وی زد نمودار کرمکه امین حضرتم از من مرم
شمع مریم را بهل افروختهکه بخارا میرود آن سوخته
گفت معشوقی به عاشق کای فتیتو به غربت دیدهای بس شهرها
گفت او را ناصحی ای بیخبرعاقبت اندیش اگر داری هنر
گفت ای ناصح خمش کن چند چندپند کم ده زانکه بس سختست بند
رو نهاد آن عاشق خونابهریزدلطپان سوی بخارا گرم و تیز
اندر آمد در بخارا شادمانپیش معشوق خود و دارالامان
گفت من مستسقیم آبم کَشدگرچه میدانم که هم آبم کُشد
همچو گویی سجده کن بر رو و سرجانب آن صدر شد با چشم تر
یک حکایت گوش کن ای نیکپیمسجدی بد بر کنار شهر ری
تا یکی مهمان در آمد وقت شبکو شنیده بود آن صیت عجب
قوم گفتندش که هین اینجا مخسپتا نکوبد جانستانت همچو کسپ
گفت او ای ناصحان من بی ندماز جهان زندگی سیر آمدم