دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
داعی هر پیشه اومیدست و بوکگرچه گردنشان ز کوشش شد چو دوک
قوم دیگر سخت پنهان میروندشهرهٔ خلقان ظاهر کی شوند
از انس فرزند مالک آمدستکه به مهمانی او شخصی شدست
اندر آن وادی گروهی از عربخشک شد از قحط بارانشان قرب
ای غلام اکنون تو پر بین مشک خودتا نگویی درشکایت نیک و بد
خواجه از دورش بدید و خیره مانداز تحیر اهل آن ده را بخواند
آن نیاز مریمی بودهست و دردکه چنان طفلی سخن آغاز کرد
هم از آن ده یک زنی از کافرانسوی پیغامبر دوان شد ز امتحان
اندرین بودند کآواز صلامصطفی بشنید از سوی علا
عبرتست آن قصه ای جان مر تراتا که راضی باشی در حکم خدا
گفت موسی را یکی مرد جوانکه بیاموزم زبان جانوران
گفت یزدان تو بده بایست اوبرگشا در اختیار آن دست او
گفت باری نطق سگ کو بر درستنطق مرغ خانگی کاهل پرست
پس خروسش گفت تن زن غم مخورکه خدا بدهد عوض زینت دگر
چند چند آخر دروغ و مکر توخود نپرد جز دروغ از وکر تو
لیک فردا خواهد او مردن یقینگاو خواهد کشت وارث در حنین
چون شنید اینها دوان شد تیز و تفتبر در موسی کلیم الله رفت
موسی آمد در مناجات آن سحرکای خدا ایمان ازو مستان مبر
گفت بخشیدم بدو ایمان نعمور تو خواهی این زمان زندهش کنم
آن زنی هر سال زاییدی پسربیش از شش مه نبودی عمرور
اندر آخر حمزه چون در صف شدیبی زره سرمست در غزو آمدی
گفت حمزه چونک بودم من جوانمرگ میدیدم وداع این جهان
آن یکی یاری پیمبر را بگفتکه منم در بیعها با غبن جفت
چون بلال از ضعف شد همچون هلالرنگ مرگ افتاد بر روی بلال