دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
سیزده پیغامبر آنجا آمدندگمرهان را جمله رهبر میشدند
قوم گفتند ای گروه مدعیکو گواه علم طب و نافعی
قوم گفتند این همه زرقست و مکرکی خدا نایب کند از زید و بکر
این بدان ماند که خرگوشی بگفتمن رسول ماهم و با ماه جفت
ای دریغا که دوا در رنجتانگشت زهر قهر جان آهنجتان
کی رسدتان این مثلها ساختنسوی آن درگاه پاک انداختن
نوح اندر بادیه کشتی بساختصد مثلگو از پی تسخیر بتاخت
این مثل بشنو که شب دزدی عنیددر بن دیوار حفره میبرید
سر آن خرگوش دان دیو فضولکه به پیش نفس تو آمد رسول
یا به حال اولینان بنگریدیا سوی آخر بحزمی در پرید
باز مرغی فوق دیواری نشستدیده سوی دانه دامی ببست
سَگ، زمستان جَمعْ گردَد، اُسْتُخوانْشْ.زَخمِ سَرما خُرد گردانَد چُنانْشْ.
قوم گفتند ای نصوحان بس بوداینچ گفتید ار درین ده کس بود
انبیا گفتند کاری آفریدوصفهایی که نتان زان سر کشید
قوم گفتند ای گروه این رنج مانیست زان رنجی که بپذیرد دوا
انبیا گفتند نومیدی بدستفضل و رحمتهای باری بیحدست
قوم گفتند ار شما سعد خودیتنحس مایید و ضدیت و مرتدیت
انبیا گفتند فال زشت و بداز میان جانتان دارد مدد
که لئیمان در جفا صافی شوندچون وفا بینند خود جافی شوند
آنچنانک حق ز گوشت و استخواناز شهان باب صغیری ساخت هان
صوفیی بر میخ روزی سفره دیدچرخ میزد جامهها را میدرید
آنچ یعقوب از رخ یوسف بدیدخاص او بد آن به اخوان کی رسید
میر شد محتاج گرمابه سحربانگ زد سنقر هلا بردار سر
انبیا گفتند با خاطر که چندمیدهیم این را و آن را وعظ و پند