دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
در تحیات و سلام الصالحینمدح جملهٔ انبیا آمد عجین
پیش در شد آن دقوقی در نمازقوم همچون اطلس آمد او طراز
انبیا گویند روز چاره رفتچاره آنجا بود و دستافزار زفت
آن دقوقی در امامت کرد سازاندر آن ساحل در آمد در نماز
آنچنانک ناگهان شیری رسیدمرد را بربود و در بیشه کشید
چون دقوقی آن قیامت را بدیدرحم او جوشید و اشک او دوید
چون رهید آن کشتی و آمد بهکامشد نماز آن جماعت هم تمام
یادم آمد آن حکایت کان فقیرروز و شب میکرد افغان و نفیر
میکشیدش تا به داود نبیکه بیا ای ظالم گیج غبی
چونک داود نبی آمد برونگفت هین چونست این احوال چون
گفت داود این سخنها را بشوحجت شرعی درین دعوی بگو
سجده کرد و گفت کای دانای سوزدر دل داود انداز آن فروز
در فرو بست و برفت آنگه شتابسوی محراب و دعای مستجاب
گفت داودش خمش کن رو بهلاین مسلمان را ز گاوت کن بحل
بعد از آن داود گفتش کای عنودجمله مال خویش او را بخش زود
گفت ای یاران زمان آن رسیدکان سِر مکتوم او گردد پدید
پس همینجا دست و پایت در گزندبر ضمیر تو گواهی میدهند
چون برون رفتند سوی آن درختگفت دستش را سپس بندید سخت
هم بدان تیغش بفرمود او قصاصکی کند مکرش ز علم حق خلاص؟
نفسِ خود را کُش جهان را زنده کُنخواجه را کشتست او را بنده کُن
عیسیِ مریم به کوهی میگریختشیر گویی خونِ او میخواست ریخت
یادم آمد قصهٔ اهل سباکز دَمِ احمق صباشان شد وبا
کر اَمَل را دان که مرگ ما شنیدمرگ خود نشنید و نقل خود ندید
اصلشان بَد بود آن اهل سبامیرمیدندی ز اسبابِ لقا