دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
بیست از دزدان بدند آنجا و بیشبخش میکردند مسروقات خویش
در عریش او را یکی زایر بیافتکو بههر دو دست می زنبیل بافت
ساحران را نه که فرعون لعینکرد تهدیدِ سیاست بر زمین
گفت استر با شتر کای خوش رفیقدر فراز و شیب و در راه دقیق
هین عزیرا در نگر اندر خرتکه بپوسیدست و ریزیده برت
بود شیخی رهنمایی پیش ازینآسمانی شمع بر روی زمین
شیخ گفت او را مپندار ای رفیقکه ندارم رحم و مهر و دل شفیق
دید در ایام آن شیخ فقیرمصحفی در خانهٔ پیری ضریر
رفت لقمان سوی داود صفادید کو میکرد ز آهن حلقهها
مرد مهمان صبرکرد و ناگهانکشف گشتش حال مشکل در زمان
بشنو اکنون قصهٔ آن رهروانکه ندارند اعتراضی در جهان
گفت بهلول آن یکی درویش راچونی ای درویش؟ واقف کن مرا
آن دقوقی داشت خوش دیباجهایعاشق و صاحب کرامت خواجهای
مر علی را در مثالی شیر خواندشیر مثل او نباشد گرچه راند
از کلیم حق بیاموز ای کریمبین چه میگوید ز مشتاقی کلیم
آن دقوقی رحمة الله علیهگفت سافرت مدی فی خافقیه
هفت شمع از دور دیدم ناگهاناندر آن ساحل شتابیدم بدان
باز میدیدم که میشد هفت، یکمیشکافد نور او جیب فلک
هفت شمع اندر نظر شد هفت مَردنورشان میشد به سقف لاژورد
باز هر یک مرد شد شکل درختچشمم از سبزی ایشان نیکبخت
این عجبتر که بریشان میگذشتصد هزاران خلق از صحرا و دشت
گفت راندم پیشتر من نیکبختباز شد آن هفت جمله یک درخت
بعد دیری گشت آنها هفت مردجمله در قعده پی یزدانِ فرد
این سخن پایان ندارد تیز دوهین نماز آمد دقوقی پیش رو