دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
پیل اندر خانهٔ تاریک بودعرضه را آورده بودندش هُنود
دی سؤالی کرد سایل مر مرازانک عاشق بود او بر ماجرا
آن یکی مرد دومو آمد شتابپیش یک آیینه دار مستطاب
در صحابه کم بدی حافظ کسیگرچه شوقی بود جانشان را بسی
آن یکی را یار پیش خود نشاندنامه بیرون کرد و پیش یار خواند
آن یکی در عهد داوود نبینزد هر دانا و پیش هر غبی
تا که روزی ناگهان در چاشتگاهاین دعا میکرد با زاری و آه
ای تقاضاگر درون همچون جنینچون تقاضا میکنی اتمام این
علم را دو پَر، گمان را یک پرستناقص آمد ظنْ به پرواز ابترست
کودکان مکتبی از اوستادرنج دیدند از ملال و اجتهاد
اختلاف عقلها در اصل بودبر وفاق سُنیان باید شنود
روز گشت و آمدند آن کودکانبر همین فکرت ز خانه تا دکان
سجدهٔ خلق از زن و از طفل و مردزد دل فرعون را رنجور کرد
گشت اُستا سست از وهم و ز بیمبر جهید و میکشانید او گلیم
جامه خواب آورد و گسترد آن عجوزگفت امکان نه و باطن پر ز سوز
گفت آن زیرک که ای قوم پسنددرس خوانید و کنید آوا بلند
سجده کردند و بگفتند ای کریمدور بادا از تو رنجوری و بیم
بامدادان آمدند آن مادرانخفته استا همچو بیمار گران
تا بدانی که تن آمد چون لباسرو بجو لابِس، لباسی را ملیس
بود درویشی به کُهساری مقیمخلوت او را بود هم خواب و ندیم
آن یکی آمد به پیش زرگریکه ترازو ده که بر سنجم زری
اندر آن کُه بود اشجار و ثماربس مُرودی کوهی آنجا بیشمار
بینی اندر دلق مهتر زادهایسر برهنه در بلا افتادهای
پنج روز آن باد امرودی نریختز آتش جوعش صبوری میگریخت