دفتر شعر
۲۲۸ شعر در این دفتر
پیش ازین زان گفته بودیم اندکیخود چه گوییم از هزارانش یکی
جهد فرعونی چو بی توفیق بودهرچه او میدوخت آن تفتیق بود
ای اسیران سوی میدانگه رویدکز شهانشه دیدن و جودست امید
همچنان کاینجا مغول حیلهدانگفت میجویم کسی از مصریان
شه شبانگه باز آمد شادمانکامشبان حملست و دورند از زنان
شب برفت و او بر آن درگاه خفتنیمشب آمد پی دیدنش جفت
وا مگردان هیچ ازینها دم مزنتا نیاید بر من و تو صد حزن
این صدا جان مرا تغییر کرداز غم و اندوه تلخم پیر کرد
بر فلک پیدا شد آن استارهاشکوری فرعون و مکر و چارهاش
بعدِ نُه مَه شَه برون آورد تختسوی میدان و منادی کرد سخت
خود زن عمران که موسی برده بوددامن اندر چید از آن آشوب و دود
باز وحی آمد که در آبش فکنروی در اومید دار و مو مَکَن
یک حکایت بشنو از تاریخگویتا بری زین راز سرپوشیده بوی
گفت فرعونش چرا تو ای کلیمخلق را کشتی و افکندی تو بیم
گفت با امرِ حقم اِشراک نیستگر بریزد خونم امرش، باک نیست
گفت فرعونش ورق درحکم ماستدفتر و دیوانِ حکم این دم مراست
گفت موسی این مرا دستور نیستبندهام امهال تو مامور نیست
گفت نه نه مهلتم باید نهادعشوهها کم دِه، تو کم پیمای باد
گفت امر آمد برو مهلت تو رامن بجای خود شدم رستی ز ما
چونک موسی بازگشت و او بمانداهل رای و مشورت را پیش خواند
بعد از آن گفتند ای مادر بیاگور بابا کو، تو ما را ره نما
گفتشان در خواب کای اولاد مننیست ممکن ظاهر این را دم زدن
مصطفی را وعده کرد الطاف حقگر بمیری تو نمیرد این سبق
تا به فرعون آمدند آن ساحراندادشان تشریفهای بس گران