دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
شه حسامالدین که نور انجمستطالب آغاز سِفر پنجمست
تو خلیلِ وقتی ای خورشیدهشاین چَهار اطیار رهزن را بکش
کافِران مهمان پیغمبر شدندوقتِ شام، ایشان به مسجد آمدند
مصطفی صبح آمد و در را گشادصبح آن گمراه را او راه داد
کافِرَک را هیکلی بد یادگاریاوه دید آن را و گشت او بیقرار
این سخن پایان ندارد آن عربماند از الطاف آن شه در عجب
این نماز و روزه و حج و جهادهم گواهی دادنست از اعتقاد
آب چون پیگار کرد و شد نجستا چنان شد کآب را رد کرد حس
ناله از باطن برآرد کای خداآنچ دادی دادم و ماندم گدا
فعل و قول آمد گواهان ضمیرزین دو بر باطن تو استدلال گیر
لیک نور سالکی کز حد گذشتنور او پر شد بیابانها و دشت
این سخن پایان ندارد مصطفیعرضه کرد ایمان و پذرُفت آن فتی
گرچه آن مطعوم جانست و نظرجسم را هم زان نصیبست ای پسر
قسم او خاکست گر دی گر بهارمیر کونی خاک چون نوشی چو مار
ای خدای بینظیر ایثار کنگوش را چون حلقه دادی زین سخن
چون ملک از لوح محفوظ آن خردهر صباحی درس هر روزه برد
همچو قومی که تحری میکنندبر خیال قبله سویی میتنند
او همی گوید که از اشکال توغره گشتم دیر دیدم حال تو
صوفیی بدرید جبه در حرجپیشش آمد بعد بدریدن فرج
آمدیم اکنون به طاوس دورنگکو کند جلوه برای نام و ننگ
گفت درویشی به درویشی که توچون بدیدی حضرت حق را بگو
این تفاوت عقلها را نیک داندر مراتب از زمین تا آسمان
آن سگی میمرد و گریان آن عرباشک میبارید و میگفت ای کرب
پر طاوست مبین و پای بینتا که سؤ العین نگشاید کمین