دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
کافِران مهمان پیغمبر شدندوقتِ شام، ایشان به مسجد آمدند
روی نفس مطمئنه در جسدزخم ناخنهای فکرت میکشد
بود مردی صالحی ربانییعقل کامل داشت و پایان دانیی
چونک صانع خواست ایجاد بشراز برای ابتلای خیر و شر
گفت میکائیل را تو رو به زیرمشت خاکی در ربا از وی چو شیر
گفت یزدان زود عزرائیل راکه ببین آن خاک پر تخییل را
ابلهان گفتند مجنون را ز جهلحسن لیلی نیست چندان، هست سهل
مصطفی را هجر چون بفراختیخویش را از کوه میانداختی
شه حسامالدین که نور انجمستطالب آغاز سِفر پنجمست
تو خلیلِ وقتی ای خورشیدهشاین چَهار اطیار رهزن را بکش
مصطفی صبح آمد و در را گشادصبح آن گمراه را او راه داد
کافِرَک را هیکلی بد یادگاریاوه دید آن را و گشت او بیقرار
این سخن پایان ندارد آن عربماند از الطاف آن شه در عجب
این نماز و روزه و حج و جهادهم گواهی دادنست از اعتقاد
آب چون پیگار کرد و شد نجستا چنان شد کآب را رد کرد حس
ناله از باطن برآرد کای خداآنچ دادی دادم و ماندم گدا
فعل و قول آمد گواهان ضمیرزین دو بر باطن تو استدلال گیر
لیک نور سالکی کز حد گذشتنور او پر شد بیابانها و دشت
این سخن پایان ندارد مصطفیعرضه کرد ایمان و پذرُفت آن فتی
گرچه آن مطعوم جانست و نظرجسم را هم زان نصیبست ای پسر
قسم او خاکست گر دی گر بهارمیر کونی خاک چون نوشی چو مار
ای خدای بینظیر ایثار کنگوش را چون حلقه دادی زین سخن
چون ملک از لوح محفوظ آن خردهر صباحی درس هر روزه برد