دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
زن بدید آن سستی او از شگفتآمد اندر قهقهه خندهش گرفت
زن چو عاجز شد بگفت احوال رامردیِ آن رستم صد زال را
شاه با خود آمد استغفار کردیاد جرم و زلت و اصرار کرد
گر بُدش سستیِ نریِ خرانبود او را مردی پیغامبران
شاه روزی جانب دیوان شتافتجمله ارکان را در آن دیوان بیافت
ای ایاز اکنون نگویی کین گهرچند میارزد بدین تاب و هنر
گفت ایاز ای مهتران نامورامر شه بهتر به قیمت یا گهر
پس ایاز مهرافزا بر جهیدپیش تخت آن الغ سلطان دوید
نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمانچرخ گویی شد پی آن صولجان
من کی آرم رحم خلم آلود راره نمایم حلم علماندود را