دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
قوم گفتندش به پیکار و نبردبا چنین زهره که تو داری مگرد
گفت عیاضی نود بار آمدمتن برهنه بوک زخمی آیدم
آن یکی بودش به کف در چل درمهر شب افکندی یکی در آب یم
مر خلیفهٔ مصر را غماز گفتکه شه موصل به حوری گشت جفت
چون رسول آمد به پیش پهلوانداد کاغذ اندرو نقش و نشان
چند روزی هم بر آن بد بعد از آنشد پشیمان او از آن جرم گران
حجتش اینست گوید هر دمیگر بدی چیزی دگر هم دیدمی
آن خلیفه کرد رای اجتماعسوی آن زن رفت از بهر جماع
زن بدید آن سستی او از شگفتآمد اندر قهقهه خندهش گرفت
زن چو عاجز شد بگفت احوال رامردیِ آن رستم صد زال را
شاه با خود آمد استغفار کردیاد جرم و زلت و اصرار کرد
گر بُدش سستیِ نریِ خرانبود او را مردی پیغامبران
شاه روزی جانب دیوان شتافتجمله ارکان را در آن دیوان بیافت
ای ایاز اکنون نگویی کین گهرچند میارزد بدین تاب و هنر
گفت ایاز ای مهتران نامورامر شه بهتر به قیمت یا گهر
پس ایاز مهرافزا بر جهیدپیش تخت آن الغ سلطان دوید
نعرهٔ لا ضیر بشنید آسمانچرخ گویی شد پی آن صولجان
من کی آرم رحم خلم آلود راره نمایم حلم علماندود را