دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
بود امیری خوش دلی میبارهایکهف هر مخمور و هر بیچارهای
آن ضیاء دلق خوش الهام بوددادر آن تاج شیخ اسلام بود
میر چون آتش شد و برجست راستگفت بنما خانهٔ زاهد کجاست
شاه با دلقک همی شطرنج باختمات کردش زود خشم شه بتاخت
مصطفی را هجر چون بفراختیخویش را از کوه میانداختی
میر گفت او کیست کو سنگی زندبر سبوی ما سبو را بشکند
آن شفیعان از دم هیهای اوچند بوسیدند دست و پای او
گفت نه نه من حریف آن میممن به ذوق این خوشی قانع نیم
آن جهان چون ذره ذره زندهاندنکتهدانند و سخن گویندهاند
این سخن از حد و اندازهست بیشای ایاز اکنون بگو احوال خویش
هست مهمانخانه این تن ای جوانهر صباحی ضیف نو آید دوان
آن یکی را بیگهان آمد قنقساخت او را همچو طوق اندر عنق
هر دمی فکری چو مهمان عزیزآید اندر سینهات هر روز نیز
ای ایاز پر نیاز صدقکیشصدق تو از بحر و از کوهست بیش
خواجهای بودست او را دختریزهرهخدی مهرخی سیمینبری
رفت یک صوفی به لشکر در غزاناگهان آمد قطاریق و وغا
قوم گفتندش به پیکار و نبردبا چنین زهره که تو داری مگرد
گفت عیاضی نود بار آمدمتن برهنه بوک زخمی آیدم
آن یکی بودش به کف در چل درمهر شب افکندی یکی در آب یم
مر خلیفهٔ مصر را غماز گفتکه شه موصل به حوری گشت جفت
چون رسول آمد به پیش پهلوانداد کاغذ اندرو نقش و نشان
چند روزی هم بر آن بد بعد از آنشد پشیمان او از آن جرم گران
حجتش اینست گوید هر دمیگر بدی چیزی دگر هم دیدمی
آن خلیفه کرد رای اجتماعسوی آن زن رفت از بهر جماع