دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
کافر جبری جواب آغاز کردکه از آن حیران شد آن منطیق مرد
ای ایاز این مهرها بر چارقیچیست آخر همچو بر بت عاشقی
ابلهان گفتند مجنون را ز جهلحسن لیلی نیست چندان، هست سهل
واعظی بد بس گزیده در بیانزیر منبر جمع مردان و زنان
سر چارق را بیان کن ای ایازپیش چارق چیستت چندین نیاز
بود گبری در زمان بایزیدگفت او را یک مسلمان سعید
یک مؤذن داشت بس آواز بددر میان کافرستان بانگ زد
بود مردی کدخدا او را زنیسخت طناز و پلید و رهزنی
بود امیری خوش دلی میبارهایکهف هر مخمور و هر بیچارهای
آن ضیاء دلق خوش الهام بوددادر آن تاج شیخ اسلام بود
میر چون آتش شد و برجست راستگفت بنما خانهٔ زاهد کجاست
شاه با دلقک همی شطرنج باختمات کردش زود خشم شه بتاخت
مصطفی را هجر چون بفراختیخویش را از کوه میانداختی
میر گفت او کیست کو سنگی زندبر سبوی ما سبو را بشکند
آن شفیعان از دم هیهای اوچند بوسیدند دست و پای او
گفت نه نه من حریف آن میممن به ذوق این خوشی قانع نیم
آن جهان چون ذره ذره زندهاندنکتهدانند و سخن گویندهاند
این سخن از حد و اندازهست بیشای ایاز اکنون بگو احوال خویش
هست مهمانخانه این تن ای جوانهر صباحی ضیف نو آید دوان
آن یکی را بیگهان آمد قنقساخت او را همچو طوق اندر عنق
هر دمی فکری چو مهمان عزیزآید اندر سینهات هر روز نیز
ای ایاز پر نیاز صدقکیشصدق تو از بحر و از کوهست بیش
خواجهای بودست او را دختریزهرهخدی مهرخی سیمینبری
رفت یک صوفی به لشکر در غزاناگهان آمد قطاریق و وغا