دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
خر بسی کوشید و او را دفع گفتلیک جوع الکلب با خر بود جفت
جوع خود سلطان داروهاست هینجوع در جان نه چنین خوارش مبین
آن یکی میخورد نان فخفرهگفت سایل چون بدین استت شره
شیخ میشد با مریدی بیدرنگسوی شهری نان بدانجا بود تنگ
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهاناندرو گاویست تنها خوشدهان
برد خر را روبهک تا پیش شیرپارهپاره کردش آن شیر دلیر
آن یکی با شمع برمیگشت روزگرد بازاری دلش پر عشق و سوز
مر مغی را گفت مردی کای فلانهین مسلمان شو بباش از مؤمنان
حاش لله ایش شاء الله کانحاکم آمد در مکان و لامکان
گفت مؤمن بشنو ای جبری خطابآنِ خود گفتی نک آوردم جواب
درک وجدانی به جای حس بودهر دو در یک جدول ای عم میرود
گفت دزدی شحنه را کای پادشاهآنچ کردم بود آن حکم اله
آن یکی میرفت بالای درختمیفشاند آن میوه را دزدانه سخت
قول بنده ایش شاء الله کانبهر آن نبود که تنبل کن در آن
همچنین تاویل قد جف القلمبهر تحریضست بر شغل اهم
آن یکی گستاخ رو اندر هریچون بدیدی او غلام مهتری
کافر جبری جواب آغاز کردکه از آن حیران شد آن منطیق مرد
ای ایاز این مهرها بر چارقیچیست آخر همچو بر بت عاشقی
ابلهان گفتند مجنون را ز جهلحسن لیلی نیست چندان، هست سهل
واعظی بد بس گزیده در بیانزیر منبر جمع مردان و زنان
سر چارق را بیان کن ای ایازپیش چارق چیستت چندین نیاز
بود گبری در زمان بایزیدگفت او را یک مسلمان سعید
یک مؤذن داشت بس آواز بددر میان کافرستان بانگ زد
بود مردی کدخدا او را زنیسخت طناز و پلید و رهزنی