دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
زاهدی در غزنی از دانش مزیبد محمد نام و کنیت سررزی
رو به شهر آورد آن فرمانپذیرشهر غزنین گشت از رویش منیر
شد چنین شیخی گدای کو به کوعشق آمد لاابالی اتقوا
شیخ روزی چار کرت چون فقیربهر کدیه رفت در قصر امیر
این بگفت و گریه در شد های هایاشک غلطان بر رخ او جای جای
تا دو سال این کار کرد آن مرد کاربعد از آن امر آمدش از کردگار
حاجت خود گر نگفتی آن فقیراو بدادی و بدانستی ضمیر
چون دل آن آب زینها خالیستعکس روها از برون در آب جست
خر بسی کوشید و او را دفع گفتلیک جوع الکلب با خر بود جفت
جوع خود سلطان داروهاست هینجوع در جان نه چنین خوارش مبین
آن یکی میخورد نان فخفرهگفت سایل چون بدین استت شره
شیخ میشد با مریدی بیدرنگسوی شهری نان بدانجا بود تنگ
یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهاناندرو گاویست تنها خوشدهان
برد خر را روبهک تا پیش شیرپارهپاره کردش آن شیر دلیر
آن یکی با شمع برمیگشت روزگرد بازاری دلش پر عشق و سوز
مر مغی را گفت مردی کای فلانهین مسلمان شو بباش از مؤمنان
حاش لله ایش شاء الله کانحاکم آمد در مکان و لامکان
گفت مؤمن بشنو ای جبری خطابآنِ خود گفتی نک آوردم جواب
درک وجدانی به جای حس بودهر دو در یک جدول ای عم میرود
گفت دزدی شحنه را کای پادشاهآنچ کردم بود آن حکم اله
آن یکی میرفت بالای درختمیفشاند آن میوه را دزدانه سخت
قول بنده ایش شاء الله کانبهر آن نبود که تنبل کن در آن
همچنین تاویل قد جف القلمبهر تحریضست بر شغل اهم
آن یکی گستاخ رو اندر هریچون بدیدی او غلام مهتری