دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
گفت از ضعف توکل باشد آنورنه بدهد نان کسی که داد جان
گفت روبه آن توکل نادرستکم کسی اندر توکل ماهرست
گفت این معکوس میگویی بدانشور و شر از طمع آید سوی جان
آن یکی زاهد شنود از مصطفیکه یقین آید به جان رزق از خدا
گفت روبه این حکایت را بهلدستها بر کسب زن جهد المقل
گفت من به از توکل بر ربیمیندانم در دو عالم مکسبی
آن یکی پرسید اشتر را که هیاز کجا میآیی ای اقبال پی
شیخ نورانی ز ره آگه کندبا سخن هم نور را همره کند
کندهای را لوطیی در خانه بردسرنگون افکندش و در وی فشرد
روبه اندر حیله پای خود فشردریش خر بگرفت و آن خر را ببرد
آن یکی در خانهای در میگریختزرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
چونک بر کوهش بسوی مرج بردتا کند شیرش به حمله خرد و مرد
نقض میثاق و شکست توبههاموجب لعنت شود در انتها
پس بیامد زود روبه سوی خرگفت خر از چون تو یاری الحذر
گفت رو رو هین ز پیشم ای عدوتا نبینم روی تو ای زشترو
گفت روبه صاف ما را درد نیستلیک تخییلات وهمی خورد نیست
زاهدی در غزنی از دانش مزیبد محمد نام و کنیت سررزی
رو به شهر آورد آن فرمانپذیرشهر غزنین گشت از رویش منیر
شد چنین شیخی گدای کو به کوعشق آمد لاابالی اتقوا
شیخ روزی چار کرت چون فقیربهر کدیه رفت در قصر امیر
این بگفت و گریه در شد های هایاشک غلطان بر رخ او جای جای
تا دو سال این کار کرد آن مرد کاربعد از آن امر آمدش از کردگار
حاجت خود گر نگفتی آن فقیراو بدادی و بدانستی ضمیر
چون دل آن آب زینها خالیستعکس روها از برون در آب جست