دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
آن دعا از هفت گردون در گذشتکار آن مسکین به آخر خوب گشت
جمله را جستیم پیش آی ای نصوحگشت بیهوش آن زمان پرید روح
بعد از آن خوفی هلاک جان بدهمژدهها آمد که اینک گم شده
بعد از آن آمد کسی کز مرحمتدختر سلطان ما میخواندت
گازری بود و مر او را یک خریپشت ریش اشکم تهی و لاغری
قطب شیر و صید کردن کار اوباقیان این خلق باقیخوار او
بود سقایی مرورا یک خریگشته از محنت دو تا چون چنبری
گفت روبه جستن رزق حلالفرض باشد از برای امتثال
گفت از ضعف توکل باشد آنورنه بدهد نان کسی که داد جان
گفت روبه آن توکل نادرستکم کسی اندر توکل ماهرست
گفت این معکوس میگویی بدانشور و شر از طمع آید سوی جان
آن یکی زاهد شنود از مصطفیکه یقین آید به جان رزق از خدا
گفت روبه این حکایت را بهلدستها بر کسب زن جهد المقل
گفت من به از توکل بر ربیمیندانم در دو عالم مکسبی
آن یکی پرسید اشتر را که هیاز کجا میآیی ای اقبال پی
شیخ نورانی ز ره آگه کندبا سخن هم نور را همره کند
کندهای را لوطیی در خانه بردسرنگون افکندش و در وی فشرد
روبه اندر حیله پای خود فشردریش خر بگرفت و آن خر را ببرد
آن یکی در خانهای در میگریختزرد رو و لب کبود و رنگ ریخت
چونک بر کوهش بسوی مرج بردتا کند شیرش به حمله خرد و مرد
نقض میثاق و شکست توبههاموجب لعنت شود در انتها
پس بیامد زود روبه سوی خرگفت خر از چون تو یاری الحذر
گفت رو رو هین ز پیشم ای عدوتا نبینم روی تو ای زشترو
گفت روبه صاف ما را درد نیستلیک تخییلات وهمی خورد نیست