دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
در حدیث آمد که روز رستخیزامر آید هر یکی تن را که خیز
آن ایاز از زیرکی انگیختهپوستین و چارقش آویخته
زانک پیلم دید هندستان به خواباز خراج اومید بر ده شد خراب
بازگردان قصهٔ عشق ایازکه آن یکی گنجیست مالامال راز
شعله میزد آتش جان سفیهکه آتشی بود الولد سر ابیه
ای خروسان از وی آموزید بانگبانگ بهر حق کند نه بهر دانگ
جسم مجنون را ز رنج و دورییاندر آمد ناگهان رنجوریی
گفت معشوقی به عاشق ز امتحاندر صبوحی کای فلان ابن الفلان
آن امینان بر در حجره شدندطالب گنج و زر و خمره بدند
شاه قاصد گفت هین احوال چیستکه بغلتان از زر و همیان تهیست
این جنایت بر تن و عرض ویستزخم بر رگهای آن نیکوپیست
کن میان مجرمان حکم ای ایازای ایاز پاک با صد احتراز
گفت ای شه جملگی فرمان تراستبا وجود آفتاب اختر فناست
چند پختی تلخ و تیز و شورگزاین یکی بار امتحان شیرین بپز
زاهدی را یک زنی بد بس غیورهم بد او را یک کنیزک همچو حور
بود مردی پیش ازین نامش نصوحبد ز دلاکی زن او را فتوح
آن دعا از هفت گردون در گذشتکار آن مسکین به آخر خوب گشت
جمله را جستیم پیش آی ای نصوحگشت بیهوش آن زمان پرید روح
بعد از آن خوفی هلاک جان بدهمژدهها آمد که اینک گم شده
بعد از آن آمد کسی کز مرحمتدختر سلطان ما میخواندت
گازری بود و مر او را یک خریپشت ریش اشکم تهی و لاغری
قطب شیر و صید کردن کار اوباقیان این خلق باقیخوار او
بود سقایی مرورا یک خریگشته از محنت دو تا چون چنبری
گفت روبه جستن رزق حلالفرض باشد از برای امتثال