دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
گفت میکائیل را تو رو به زیرمشت خاکی در ربا از وی چو شیر
قوم یونس را چو پیدا شد بلاابر پر آتش جدا شد از سما
گفت اسرافیل را یزدان ماکه برو زان خاک پر کن کف بیا
گفت یزدان زود عزرائیل راکه ببین آن خاک پر تخییل را
احمقانه از سنان رحمت مجوزان شهی جو کان بود در دست او
گفت یزدان آنک باشد اصل دانپس ترا کی بیند او اندر میان
وا رهی زین روزی ریزهٔ کثیفدر فتی در لوت و در قوت شریف
آن یکی میگفت خوش بودی جهانگر نبودی پای مرگ اندر میان
در حدیث آمد که روز رستخیزامر آید هر یکی تن را که خیز
آن ایاز از زیرکی انگیختهپوستین و چارقش آویخته
زانک پیلم دید هندستان به خواباز خراج اومید بر ده شد خراب
بازگردان قصهٔ عشق ایازکه آن یکی گنجیست مالامال راز
شعله میزد آتش جان سفیهکه آتشی بود الولد سر ابیه
ای خروسان از وی آموزید بانگبانگ بهر حق کند نه بهر دانگ
جسم مجنون را ز رنج و دورییاندر آمد ناگهان رنجوریی
گفت معشوقی به عاشق ز امتحاندر صبوحی کای فلان ابن الفلان
آن امینان بر در حجره شدندطالب گنج و زر و خمره بدند
شاه قاصد گفت هین احوال چیستکه بغلتان از زر و همیان تهیست
این جنایت بر تن و عرض ویستزخم بر رگهای آن نیکوپیست
کن میان مجرمان حکم ای ایازای ایاز پاک با صد احتراز
گفت ای شه جملگی فرمان تراستبا وجود آفتاب اختر فناست
چند پختی تلخ و تیز و شورگزاین یکی بار امتحان شیرین بپز
زاهدی را یک زنی بد بس غیورهم بد او را یک کنیزک همچو حور
بود مردی پیش ازین نامش نصوحبد ز دلاکی زن او را فتوح