دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
روزها آن آهوی خوشناف نردر شکنجه بود در اصطبل خر
آن عزیز مصر میدیدی به خوابچونک چشم غیب را شد فتح باب
شهوتی است او و بس شهوتپرستزان شراب زهرناک ژاژ مست
آدم حسن و ملک ساجد شدههمچو آدم باز معزول آمده
لیک گر باشد طبیبش نور حقنیست از پیری و تب نقصان و دق
نیست را بنمود هست و محتشمهست را بنمود بر شکل عدم
پس پیمبر گفت بهر این طریقباوفاتر از عمل نبود رفیق
یک سپد پر نان ترا بر فرق سرتو همی خواهی لب نان در به در
هوش را توزیع کردی بر جهاتمینیرزد ترهای آن ترهات
گر زلیخا بست درها هر طرفیافت یوسف هم ز جنبش منصرف
آن یکی میگفت من پیغامبرماز همه پیغامبران فاضلترم
بلک از چفسیدگی در خان و مانتلخشان آید شنیدن این بیان
وافیان را چون ببینی کرده سودتو چو شیطانی شوی آنجا حسود
ای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بیثباتی ده نجات
شاه پرسیدش که باری وحی چیستیا چه حاصل دارد آن کس کو نبیست
آن یکی عاشق به پیش یار خودمیشمرد از خدمت و از کار خود
آن یکی پرسید از مفتی به رازگر کسی گرید به نوحه در نماز
یک مریدی اندر آمد پیش پیرپیر اندر گریه بود و در نفیر
یک کنیزک یک خری بر خود فکنداز وفور شهوت و فرط گزند
طوطیی در آینه میبیند اوعکس خود را پیش او آورده رو
آن یکی میدید خواب اندر چلهدر رهی ماده سگی بد حامله
بود مردی صالحی ربانیایعقل کامل داشت و پایان دانیای
چارهٔ آن دل عطای مبدلیستداد او را قابلیت شرط نیست
چونک صانع خواست ایجاد بشراز برای ابتلای خیر و شر