دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
هوش را توزیع کردی بر جهاتمینیرزد ترهای آن ترهات
گر زلیخا بست درها هر طرفیافت یوسف هم ز جنبش منصرف
آن یکی میگفت من پیغامبرماز همه پیغامبران فاضلترم
بلک از چفسیدگی در خان و مانتلخشان آید شنیدن این بیان
وافیان را چون ببینی کرده سودتو چو شیطانی شوی آنجا حسود
ای دهندهٔ قوت و تمکین و ثباتخلق را زین بیثباتی ده نجات
شاه پرسیدش که باری وحی چیستیا چه حاصل دارد آن کس کو نبیست
آن یکی عاشق به پیش یار خودمیشمرد از خدمت و از کار خود
آن یکی پرسید از مفتی به رازگر کسی گرید به نوحه در نماز
یک مریدی اندر آمد پیش پیرپیر اندر گریه بود و در نفیر
یک کنیزک یک خری بر خود فکنداز وفور شهوت و فرط گزند
طوطیی در آینه میبیند اوعکس خود را پیش او آورده رو
آن یکی میدید خواب اندر چلهدر رهی ماده سگی بد حامله
بود مردی صالحی ربانیایعقل کامل داشت و پایان دانیای
چارهٔ آن دل عطای مبدلیستداد او را قابلیت شرط نیست
چونک صانع خواست ایجاد بشراز برای ابتلای خیر و شر
گفت میکائیل را تو رو به زیرمشت خاکی در ربا از وی چو شیر
قوم یونس را چو پیدا شد بلاابر پر آتش جدا شد از سما
گفت اسرافیل را یزدان ماکه برو زان خاک پر کن کف بیا
گفت یزدان زود عزرائیل راکه ببین آن خاک پر تخییل را
احمقانه از سنان رحمت مجوزان شهی جو کان بود در دست او
گفت یزدان آنک باشد اصل دانپس ترا کی بیند او اندر میان
وا رهی زین روزی ریزهٔ کثیفدر فتی در لوت و در قوت شریف
آن یکی میگفت خوش بودی جهانگر نبودی پای مرگ اندر میان