دفتر شعر
۱۸۶ شعر در این دفتر
همچو قومی که تحری میکنندبر خیال قبله سویی میتنند
او همی گوید که از اشکال توغره گشتم دیر دیدم حال تو
صوفیی بدرید جبه در حرجپیشش آمد بعد بدریدن فرج
آمدیم اکنون به طاوس دورنگکو کند جلوه برای نام و ننگ
گفت درویشی به درویشی که توچون بدیدی حضرت حق را بگو
این تفاوت عقلها را نیک داندر مراتب از زمین تا آسمان
آن سگی میمرد و گریان آن عرباشک میبارید و میگفت ای کرب
پر طاوست مبین و پای بینتا که سؤ العین نگشاید کمین
یا رسولالله در آن نادی کسانمیزنند از چشم بد بر کرکسان
پر خود میکند طاوسی به دشتیک حکیمی رفته بود آنجا بگشت
روی نفس مطمئنه در جسدزخم ناخنهای فکرت میکشد
بَرمَکن پر را و دل برکن ازوزانک شرط این جهاد آمد عدو
عاشقان را شادمانی و غم اوستدستمزد و اجرت خدمت هم اوست
زین بفرمودست آن آگه رسولکه هر آنک مرد و کرد از تن نزول
همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاکبستهاند اینجا به چاه سهمناک
چون ز گریه فارغ آمد گفت روکه تو رنگ و بوی را هستی گرو
پس هنر آمد هلاکت خام راکز پی دانه نبیند دام را
چون فناش از فقر پیرایه شوداو محمدوار بیسایه شود
مرغکی اندر شکار کرم بودگربه فرصت یافت او را در ربود
این سخن را نیست پایان و فراغای خلیل حق چرا کشتی تو زاغ
ای مبدل کرده خاکی را به زرخاک دیگر را بکرده بوالبشر
گفت پیغمبر که رحم آرید برجان من کان غنیا فافتقر
آهوی را کرد صیادی شکاراندر آخر کردش آن بیزینهار
شد محمد الپ الغ خوارزمشاهدر قتال سبزوار پر پناه