دفتر شعر
۱۷۸ شعر در این دفتر
یا رسولالله در آن نادی کسانمیزنند از چشم بد بر کرکسان
پر خود میکند طاوسی به دشتیک حکیمی رفته بود آنجا بگشت
روی نفس مطمئنه در جسدزخم ناخنهای فکرت میکشد
بَرمَکن پر را و دل برکن ازوزانک شرط این جهاد آمد عدو
عاشقان را شادمانی و غم اوستدستمزد و اجرت خدمت هم اوست
زین بفرمودست آن آگه رسولکه هر آنک مرد و کرد از تن نزول
همچو هاروت و چو ماروت آن دو پاکبستهاند اینجا به چاه سهمناک
چون ز گریه فارغ آمد گفت روکه تو رنگ و بوی را هستی گرو
پس هنر آمد هلاکت خام راکز پی دانه نبیند دام را
چون فناش از فقر پیرایه شوداو محمدوار بیسایه شود
مرغکی اندر شکار کرم بودگربه فرصت یافت او را در ربود
این سخن را نیست پایان و فراغای خلیل حق چرا کشتی تو زاغ
ای مبدل کرده خاکی را به زرخاک دیگر را بکرده بوالبشر
گفت پیغمبر که رحم آرید برجان من کان غنیا فافتقر
آهوی را کرد صیادی شکاراندر آخر کردش آن بیزینهار
شد محمد الپ الغ خوارزمشاهدر قتال سبزوار پر پناه
روزها آن آهوی خوشناف نردر شکنجه بود در اصطبل خر
آن عزیز مصر میدیدی به خوابچونک چشم غیب را شد فتح باب
شهوتی است او و بس شهوتپرستزان شراب زهرناک ژاژ مست
آدم حسن و ملک ساجد شدههمچو آدم باز معزول آمده
لیک گر باشد طبیبش نور حقنیست از پیری و تب نقصان و دق
نیست را بنمود هست و محتشمهست را بنمود بر شکل عدم
پس پیمبر گفت بهر این طریقباوفاتر از عمل نبود رفیق
یک سپد پر نان ترا بر فرق سرتو همی خواهی لب نان در به در