دفتر شعر
۱۴۰ شعر در این دفتر
ای حیات دل حسامالدین بسیمیل میجوشد به قسم سادسی
واعظی را گفت روزی سایلیکای تو منبر را سنیتر قایلی
ای ضیاء الحق حسامالدین بیاای صقال روح و سلطان الهدی
اولم این جزر و مد از تو رسیدورنه ساکن بود این بحر ای مجید
خواجهای را بود هندو بندهایپروریده کرده او را زندهای
گفت خواجه صبر کن با او بگوکه ازو ببریم و بدهیمش به تو
چون بپیوستی بدان ای زینهارچند نالی در ندامت زار زار
کلما هم اوقدوا نار الوغیاطفاء الله نارهم حتی انطفا
شرفهای بشنید در شب معتمدبرگرفت آتشزنه که آتش زند
چون امیران از حسد جوشان شدندعاقبت بر شاه خود طعنه زدند
پس بگفتند آن امیران کین فنیستاز عنایتهاش کار جهد نیست
رفت مرغی در میان مرغزاربود آنجا دام از بهر شکار
آن یکی قج داشت از پس میکشیددزد قج را برد حبلش را برید
مرغ گفتش خواجه در خلوت مهایستدین احمد را ترهب نیک نیست
پاسبانی خفت و دزد اسباب بردرختها را زیر هر خاکی فشرد
گفت آن مرغ این سزای او بودکه فسون زاهدان را بشنود
عاشقی بودست در ایام پیشپاسبان عهد اندر عهد خویش
اعجمی ترکی سحر آگاه شدوز خمار خمر مطربخواه شد
اندر آمد پیش پیغامبر ضریرکای نوابخش تنور هر خمیر
گفت پیغامبر برای امتحاناو نمیبیند ترا کم شو نهان
مطرب آغازید پیش ترک مستدر حجاب نغمه اسرار الست
جان بسی کندی و اندر پردهایزانک مردن اصل بد ناوردهای
روز عاشورا همه اهل حلبباب انطاکیه اندر تا به شب
گفت آری لیک کو دور یزیدکی بدست این غم چه دیر اینجا رسید