دفتر شعر
۱۴۰ شعر در این دفتر
ناگهانی خود عسس او را گرفتمشت و چوبش زد ز صفرا ناشکفت
قصهٔ آن خواب و گنج زر بگفتپس ز صدق او دل آن کس شکفت
گفت با درویش روزی یک خَسیکه تُرا اینجا نمیداند کسی
باز گشت از مصر تا بغداد اوساجد و راکع ثناگر شکرگو
آن دو گفتندش که اندر جان ماهست پاسخها چو نجم اندر سما
جوحی هر سالی ز درویشی به فنرو بزن کردی کای دلخواه زن
مکر زن پایان ندارد رفت شبقاضی زیرک سوی زن بهر دب
نایب آمد گفت صندوقت به چندگفت نهصد بیشتر زر میدهند
زین سبب پیغامبر با اجتهادنام خود وان علی مولا نهاد
بعد سالی باز جوحی از محنرو به زن کرد و بگفت ای چست زن
شاهزاده پیش شه حیران اینهفت گردون دیده در یک مشت طین
زآتش عاشق ازین رو ای صفیمیشود دوزخ ضعیف و منطقی
کوچکین رنجور بود و آن وسطبر جنازهٔ آن بزرگ آمد فقط
چون مسلم گشت بیبیع و شریاز درون شاه در جانش جری
حق به عزرائیل میگفت ای نقیببر کی رحم آمد ترا از هر کئیب
همچو آن شیبان که از گرگ عنیدوقت جمعه بر رعا خط میکشید
حاصل آن روضه چو باغ عارفاناز سموم صرصر آمد در امان
قصه کوته کن که رای نفس کوربرد او را بعد سالی سوی گور
آن یکی شخصی به وقت مرگ خویشگفته بود اندر وصیت پیشپیش
آنچنان که گفت مادر بچه راگر خیالی آیدت در شب فرا