دفتر شعر
۱۴۰ شعر در این دفتر
گر عمر نامی تو اندر شهر کاشکس بنفروشد به صد دانگت لواش
واقعهٔ آن وام او مشهور شدپای مرد از درد او رنجور شد
بود امیری را یکی اسپی گزیندر گلهٔ سلطان نبودش یک قرین
آنچنان که یوسف از زندانییبا نیازی خاضعی سعدانیی
بینهایت آمد این خوش سرگذشتچون غریب از گور خواجه باز گشت
بشنو اکنون داد مهمان جدیدمن همی دیدم که او خواهد رسید
بود شاهی شاه را بد سه پسرهر سه صاحبفطنت و صاحبنظر
حبذا کاریز اصل چیزهافارغت آرد ازین کاریزها
عزم ره کردند آن هر سه پسرسوی املاک پدر رسم سفر
این سخن پایان ندارد آن فریقبر گرفتند از پی آن دز طریق
این سخن پایان ندارد آن گروهصورتی دیدند با حسن و شکوه
در بخارا خوی آن خواجیم اجلبود با خواهندگان حسن عمل
امردی و کوسهای در انجمنآمدند و مجمعی بد در وطن
طالب الدنیا و توفیراتهاطالب العلم و تدبیراتها
رو به هم کردند هر سه مفتتنهر سه را یک رنج و یک درد و حزن
آن بزرگین گفت ای اخوان خیرما نه نر بودیم اندر نصح غیر
پادشاهی مست اندر بزم خوشمیگذشت آن یک فقیهی بر درش
این بگفتند و روان گشتند زودهر چه بود ای یار من آن لحظه بود
امرء القیس از ممالک خشکلبهم کشیدش عشق از خطهٔ عرب
آن بزرگین گفت ای اخوان منز انتظار آمد به لب این جان من
یا درین ره آیدم آن کام منیا چو باز آیم ز ره سوی وطن
بود یک میراثی مال و عقارجمله را خورد و بماند او عور و زار
ای بسا مخلص که نالد در دعاتا رود دود خلوصش بر سما
مرد میراثی چو خورد و شد فقیرآمد اندر یا رب و گریه و نفیر