دفتر شعر
۱۴۰ شعر در این دفتر
بعد از آن پرسان شد او از هر کسیشیخ را میجست از هر سو بسی
اندرین بود او که شیخ نامدارزود پیش افتاد بر شیری سوار
پس خلیفه ساخت صاحبسینهایتا بود شاهیش را آیینهای
مؤمنان از دست باد ضایرهجمله بنشستند اندر دایره
نک خیال آن فقیرم بیریاعاجز آورد از بیا و از بیا
گفت آن درویش ای دانای رازاز پی این گنج کردم یاوهتاز
اندرین بود او که الهام آمدشکشف شد این مشکلات از ایزدش
یک حکایت بشنو اینجا ای پسرتا نگردی ممتحن اندر هنر
اشتر و گاو و قجی در پیش راهیافتند اندر روش بندی گیاه
سوی جامع میشد آن یک شهریارخلق را میزد نقیب و چوبدار
پس مسلمان گفت ای یاران منپیشم آمد مصطفی سلطان من
سید ترمد که آنجا شاه بودمسخرهٔ او دلقک آگاه بود
از قضا موشی و چغزی با وفابر لب جو گشته بودند آشنا
این سخن پایان ندارد گفت موشچغز را روزی که ای مصباح هوش
گفت کای یار عزیز مهرکارمن ندارم بیرخت یکدم قرار
صوفیی را گفت خواجهٔ سیمپاشای قدمهای ترا جانم فراش
شب چو شه محمود برمیگشت فردبا گروهی قوم دزدان باز خورد
گاو آبی گوهر از بحر آوردبنهد اندر مرج و گردش میچرد
آن سرشتهٔ عشق رشته میکشدبر امید وصل چغز با رشد
بود عبدالغوث همجنس پریچون پری نه سال در پنهانپری
آن یکی درویش ز اطراف دیارجانب تبریز آمد وامدار
چونک جعفر رفت سوی قلعهایقلعه پیش کام خشکش جرعهای
آن غریب ممتحن از بیم وامدر ره آمد سوی آن دارالسلام
چون به هوش آمد بگفت ای کردگارمجرمم بودم به خلق اومیدوار