دفتر شعر
۱۴۰ شعر در این دفتر
گفت قاضی واجب آیدمان رضاهر قفا و هر جفا کارد قضا
گفت صوفی چون ز یک کانست زراین چرا نفعست و آن دیگر ضرر
گفت قاضی صوفیا خیره مشویک مثالی در بیان این شنو
گفت صوفی که چه بودی کین جهانابروی رحمت گشادی جاودان
گفت قاضی بس تهیرو صوفییخالی از فطنت چو کاف کوفیی
جذب سمعست ار کسی را خوش لبیستگرمی و جد معلم از صبیست
گفت خیاطیست نامش پور ششاندرین چستی و دزدی خلقکش
ترک خندیدن گرفت از داستانچشم تنگش گشت بسته آن زمان
گفت درزی ای طواشی بر گذروای بر تو گر کنم لاغی دگر
اطلس عمرت به مقراض شهوربرد پارهپاره خیاط غرور
آن یکی میشد به ره سوی دکانپیش ره را بسته دید او از زنان
گفت صوفی قادرست آن مستعانکه کند سودای ما را بی زیان
گفت قاضی گر نبودی امر مرور نبودی خوب و زشت و سنگ و در
آن یکی زن شوی خود را گفت هیای مروت را به یک ره کرده طی
عارفی پرسید از آن پیر کشیشکه توی خواجه مسنتر یا که ریش
آن یکی بیچارهٔ مفلس ز دردکه ز بیچیزی هزاران زهر خورد
دید در خواب او شبی و خواب کوواقعهٔ بیخواب صوفیراست خو
اندر آن رقعه نبشته بود اینکه برون شهر گنجی دان دفین
پس خبر کردند سلطان را ازینآن گروهی که بدند اندر کمین
چونک تعویق آمد اندر عرض و طولشاه شد زان گنج دل سیر و ملول
چونک رقعهٔ گنج پر آشوب راشه مسلم داشت آن مکروب را
رفت درویشی ز شهر طالقانبهر صیت بوالحسین خارقان
اشکش از دیده بجست و گفت اوبا همه آن شاه شیریننام کو
بانگ زد بر وی جوان و گفت بسروز روشن از کجا آمد عسس