دفتر شعر
۱۴۰ شعر در این دفتر
مور بر دانه بدان لرزان شودکه ز خرمنهای خوش اعمی بود
آن یکی میزد سحوری بر دریدرگهی بود و رواق مهتری
تن فدای خار میکرد آن بلالخواجهاش میزد برای گوشمال
بعد از آن صدیق پیش مصطفیگفت حال آن بلال با وفا
مصطفی گفتش کای اقبالجواندرین من میشوم انباز تو
قهقهه زد آن جهود سنگدلاز سر افسوس و طنز و غش و غل
گفت ای صدیق آخر گفتمتکه مرا انباز کن در مکرمت
چون شنیدی بعضی اوصاف بلالبشنو اکنون قصهٔ ضعف هلال
آن یکی اسپی طلب کرد از امیرگفت رو آن اسپ اشهب را بگیر
آن چنان که کاروانی می رسیددر دهی آمد دری را باز دید
از قضا رنجور و ناخوش شد هلالمصطفی را وحی شد غماز حال
رفت پیغامبر به رغبت بهر اواندر آخر وآمد اندر جست و جو
همچو عیسی بر سرش گیرد فراتکه ایمنی از غرقه در آب حیات
بود کمپیری نودساله کلانپر تشنج روی و رنگش زعفران
گفت یک روزی به خواجهٔ گیلیینان پرستی نر گدا زنبیلیی
چونک مجلس بی چنین پیغاره نیستاز حدیث پست نازل چاره نیست
سایلی آمد به سوی خانهایخشک نانه خواست یا تر نانهای
چون عروسی خواست رفتن آن خریفموی ابرو پاک کرد آن مستخیف
آن یکی رنجور شد سوی طبیبگفت نبضم را فرو بین ای لبیب
باز گرد و قصهٔ رنجور گوبا طبیب آگه ستارخو
رحمة الله علیه گفته استذکر شه محمود غازی سفته است
راست گفتهست آن سپهدار بشرکه هر آنک کرد از دنیا گذر
گفت صوفی در قصاص یک قفاسر نشاید باد دادن از عمی
گشت قاضی طیره صوفی گفت هیحکم تو عدلست لاشک نیست غی