دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
اهتدوا بالعشق طلاب الرشدگم شود آنکو ره دیگر رود
آن شوخ که داد دلبری داددر فن ستمگریست استاد
هرکجا بود خوبی در فنون حسن استاددر رموز معشوقی از تو میبرد ارشاد
غم کشت مرا ز دست غم دادفریاد ز غم هزار فریاد
داد از غم عشقت ای صنم دادفریاد ز تو هزار فریاد
ز خویش دست نداریم هرچه بادا بادسری ز پوست بر آریم هرچه بادا باد
تن در بلای عشق دهم هر چه باد بادسر در قفای عشق نهم هر چه باد باد
از آن میان نزنم دم که مو نمیگنجدو زان دهان که در و گفتگو نمیگنجد
ز قرب دوست چگویم که مو نمیگنجدز بعد خود که درو گفتوگو نمیگنجد
کشد هر جنس جنس خود سخن گرد سخن گردددل از خود چون بتنک آید بگرد آن دهن گردد
جان جز خیال رویت نقشی دگر نبندددل جز بعزم کویت رخت سفر نبندد
مرغ خیال کس را کس بال و پر نه بنددهر جا پرد بر و کس راه گذر نه بندد
دل از ادنی کند آن کس که بر اعلی نظر بنددشکوفه برگ افشاند که تا بادام تر بندد
نمیبینم در این میدان یکی مردزنانند این سبک عقلان بیدرد
مرا دردیست در دل نه چو هر درددوای آن نه در گرمست و نه سرد
بر دل و جان رواست درد در سروتن چراست دردتا که رسد ز تن بجان تا نپرد تمام مرد
حاشا که مداوای من از پند توان کرددیوانه به افسانه خردمند توان کرد
خنگ آنکو دلش شد از جهان سردروانش یافت از برد الیقین برد
تا جان نشود ز این و آن فردبر دل نشود غم جهان فرد
سرم ز مستی عشق تو های و هو دارددل از خیال تو با خویش گفتوگو دارد
در سرم عشق تو غوفا داردعشق تو قصد سر ما دارد
غرور خشکی زهد ار دماغ تر داردبیا که مستی ما نشأه دیگر دارد
کسی کو چشم دل بیدار داردزهر مو دیده دیدار دارد
کسی کو چشم دل بیدار داردنظر پیوسته با دلدار دارد