دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
ز شراب وصل جانان سر من خمار داردسر خود گرفته دل هم سر آن دیار دارد
هر دم سر پر شورم سودای دگر داردآهوی جنون من صحرای دگر دارد
دل من بیاد جانان ز جهان خبر نداردسر من بغیر مستی هنری دیگر ندارد
گفتم مگر ز رویت زاهد خبر نداردگفتا که تاب خورشید هر بی بصر ندارد
با هیچکس این کش مکش آن یار نداردجز با دل سر گشتهٔ ما کار ندارد
غمی هست در دل که گفتن نداردشنفتن ندارد نهفتن ندارد
سرم سودای سودائی ندارددلم پروای پروائی ندارد
چه عیش آن را که سودایی نداردسر شوریده در پایی ندارد
دلم هیهای او دارد سرم سودای او داردنمک بادا فدای جان که جان غوغای او دارد
خوشا آن سر که سودای تو داردخوشا آندل که غوغای تو دارد
خورشید فلک روشنی از روی تو داردهر جاست گلی چاشنی از بوی تو دارد
مستی ز شراب لب جانان مزه داردمی خوردن از آن لعل بدخشان مزه دارد
شهره شهر شود هر که جمالی داردکشد آزار خسان هر که کمالی دارد
ز روی مهوشان چشمم دمی دل بر نمیداردازین بهتر کسی از عمر حاصل بر نمیدارد
خبر شوق مرا هر که به یاران ببردچه مضاعف حسنانی که بمیزان ببرد
مخموری از خمار بجامی که میخردتا کردمش اسیر غلامی که میخرد
از بهر من شراب بوامی که می خردمخموری از خمار بجامی که میخرد
بی لقای دوست حاشا روزگارم بگذردسربسر چون زندگانی بی بهارم بگذرد
تا بکی بی باده و مطرب مدارم بگذردتا بکی در نیک نامی روزگارم بگذرد
جان گذر میکند آن به که بجانان گذردقطره شد بیمدد آن به که بعّمان گذرد
عارف خدای دید در اصنام و حال کردزاهد زحق ببست دو چشم و جدال کرد
خوشا آنکو انابت با خدا کردبحق پیوست و ترک ماسوا کرد
آمد شبی خیالش در صدر سینه جا کرددر مسجد خرابی بتخانهای بنا کرد
روی در روی یار باید کردپشت بر کار و بار باید کرد