دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
عشق آمد و عقل را بدر کردفرزند نگر چه با پدر کرد
لعل لب تو چه با شکر کردوان لؤلؤ تر چه با گهر کرد
خوش بود عدم هستی ما را که خبر کرداین مایهٔ آشوب و بلا را که خبر کرد
تا مرا عشق تو با دیوانگان زنجیر کردفارغم از خدمت استاد و جور پیر کرد
ای مسلمانان مرا عشق جوانی پیر کردپای دل را کافری در زلف خود زنجیر کرد
واعظ به منبر آمد و بیهوده ساز کرددر حقّ هر گروه سر حرف باز کرد
یار آمد از درم سحری در فراز کردبرقع گشود و روی چو خورشید باز کرد
دم بدم از تو یاد خواهم کردهوش جانرا زیاد خواهم کرد
دل ز اغیار ، پاک خواهم کردلشگر غم هلاک خواهم کرد
چو نقاش ازل طرح جهان کردمحبت را چو جان دوری نهان کرد
توانی گر درین ره ترک جان کردتوانی عیش با جان جهان کرد
گر یار بما رخ ننماید چه توان کردز آنروی نقاب ار نگشاید چه توان کرد
دل را غمگین نمیتوان کردغمگین را تمکین نمیتوان کرد
یاد باد آنکه اثر در دل شیدا میکردآن نصیحت که مرا واعظ و ملا میکرد
یاد آن روز که از زلف گره وا میکرددو جهان بستهٔ آن جعد چلیپا میکرد
به کوی سرّ قدر گر گذر توانی کردبه پیش تیر قضا جان سپر توانی کرد
شور عشقی گر که دلرا بر سر کار آوردبلبل گلزار معنی را بگلزار آورد
همه را خود نوازد و سازدگرچه از خود بکس نپردازد
چشم شوخ تو فتنه میسازدابروانت دو تیغه میبازد
بنما رخ و جان بستان یعنی بنمی ارزد؟یک جان چه بود؟ صد جان، یعنی بنمی ارزد؟
کم عطا یا اعطیت من عطا یاک فزدکم هدایا اهدیت من عطا یاک فزد
ما سرّ کُن فَکانیم ما را که میشناسد؟از دیدهها نهانیم ما را که میشناسد؟
محنت این سرا بکش ریحِ نجات میرسددر ظلمات صبر کن آب حیات میرسد
شوریدهٔ صحرائی در خانه چسان باشداز عقل چو شد برتر فرزانه چسان باشد