دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
آن دل که توئی در وی غمخانه چرا باشدچون گشت ستون مسند حنانه چرا باشد
کسی از عمر برخوردار باشدکه از عشق نگاری زار باشد
هر کجا داغ و درد و غم باشدکاش بر جان من رقم باشد
چکنم دلی را که ترا نباشدچکنم تنی را که بقا نباشد
هر که بیمار تو باشد درد بیمارش نباشدنشنود قول طبیبان با دوا کارش نباشد
با دوست مگو رازی هرچند امین باشدشاید ز برون در دشمن بکمین باشد
دلم بس نیست ماوای تو باشدبیا تا دیده هم جای تو باشد
خوشا آن دل که مأوای تو باشدبلند آن سر، که در پای تو باشد
مرا تو دوست نداری خدا نخواسته باشدبنزد خود نگذاری خدا نخواسته باشد
ای کاش که این سینه دری داشته باشدتا یار ز دردم خبری داشته باشد
کاش از دل بی دل خبری داشته باشدزین قصهٔ مشکل خبری داشته باشد
خوش آنکه هستی من بر باد رفته باشدسر تا به پای خویشم از یاد رفته باشد
گر خون دل از دیده روان شد شده باشدرازی که نهان بود عیان شد شده باشد
گر گاسهٔ سر ظرف جنون شد شده باشدور بر تنم این کاسه نگون شد شده باشد
خنک دیدهٔ کان ترا دیده باشدز گلزار حسنت گلی چیده باشد
هر آنکسکه خود را پسندیده باشدبهر مویش ابلیس خندیده باشد
دلی کز دلبری دیوانه باشدبکیش عاشقان فرزانه باشد
هر کرا عشق یار میباشدزبدهٔ روزگار میباشد
دل مرا ز اندیشه اسباب دنیا سرد شدآخرت با یادم آمد آرزوها سرد شد
جرعهام را جام و مینا تنک شدمستیم را دار دنیا تنک شد
نور ازل ظهور کرد رحمت خاص عام شدحکم قضا نفاد یافت کار قدر تمام شد
از می عشق مست خواهم شدو ز نگاهی ز دست خواهم شد
از پی آن نکار خواهم شددر ره او غبار خواهم شد
تا می نخورم زان کف مستانه نخواهم شدتا او نزند راهم دیوانه نخواهم شد