دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
عشق از دل گذشت تا جان شدجان هم از عشق تا که جانان شد
شراب عشقم اندر کام جان شدز جانم چشمهٔ حکمت روان شد
ندادم دل بعشق و جان روان شددریغا حاصل عمرم زیان شد
دگر آمد رقیب آزار جان شدگران شد بار و بار دل گران شد
ز مهر آن پری رویم دل دیوانه روشن شدسراسر مشعلی شد دل تمام این خانه روشن شد
چو مهر دوست بر دل تافت این ویرانه روشن شدسراسر مشعلی شد دل تمام خانه روشن شد
به جانی لطف پنهان میفروشدجهانی جان به یک جان میفروشد
خویش را از دست دادم روی او بنموده شدشد مرا نابوده بوده، بودهام نابوده شد
مرد آن باشد که چون او را رهی بنموده شددر همان ساعت بیای همتش پیموده شد
بوی رحمان از یمن آمد دل و جان تازه شددل چه و جان چه جهان از بوی رحمان تازه شد
بوئی از گلستان جان آمدبتن مردگان روان آمد
دوشم آن دلبر غمخوار به بالین آمدشاد و خندان بگشاد دل غمگین آمد
دوای درد ما را یار داندبلی احوال دل دلدار داند
چو من کسی که ره مستقیم میداندصفای صوفی و قدر حکیم میداند
طرف گلزار گذشتی ز تو گل زار بماندخار حسرت ز رخت در دل گلزار بماند
زود از درم در آی که تابم دگر نماندمی در پیاله کن که شرابم دگر نماند
دست از دلم بدار که تابم دگر نمانداز بس سرشک ریختم آبم دگر نماند
چو تو در بر من آئی اثری ز من نماندچو جدا شوی ز جانم رمقی بتن نماند
شد تهی از عشق سر بی باده این میخانه ماندصاحب منزل برون شد خشت و خاک خانه ماند
کوه عقلی و بیابان جنونم دادهاندحیرتی دارم از این، کین هر دو چونم دادهاند
در دیگ عشق باده کشان جوش کردهاندبر خود ز پختگی همه سرپوش کردهاند
قومی به منتهای ولایت رسیدهانداز دست دوست جام محبت چشیدهاند
خُنُک آن روز که از عقل نجاتم دادندسوی آرامگه عشق براتم دادند
از سر ازل پرده به بوی تو گشادنداول در ایجاد بروی تو گشادند