دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
خوشا آنان که ترک کام کردندبه کام عار ننک از نام کردند
در دل شب خبر از عالم جانم کردندخبری آمد و از بیخبرانم کردند
عاشقان از لب خوبان می مستانه زدندبنظر زلف دلاویز بتان شانه زدند
جهان را بهر انسان آفریدنددر ایشان سر پنهان آفریدند
صد جلوه کنی هر دم و دیدن نگذارندگل گل شکفد زان رخ و چیدن نگذارند
در روی چه خورشید تو دیدن نگذارندگرد سر شمع تو پریدن نگذارند
عاشقان محو یار میباشنددر غم عشق زار میباشند
عارفان از چمن قدس چو بوی تو کشندخویش را بیخرد و مست بکوی تو کشند
شوخ آهو چشم من چون روی در صحرا کندبهر صید از تیر مژگان رخنه در دلها کند
هر که حرفی ز کتاب دل ما گوش کندهر چه از هر که شنیده است فراموش کند
عشق استفاده از قلم و لوح حق کنددر مکتب خدا رخ خوبان سبق کند
آنکه باشد مست زهد او عیب مستان چون کندخود بت خود گشته منع بتپرستان چون کند
ای خنک آن نیستی کو دعوی هستی کندبا کمال عجز اظهار زبردستی کند
بادهای خواهم بدن مستی کندچون بجام آید بدن مستی کند
هر که دارد درد عشقی یاد درمان کی کندهیچ عاقل عیش خود را ماتمستان کی کند
گر زنم لاف از سخن شعر این تقاضا میکندنیست لاف از خوی من شعر این تقاضا میکند
عاقل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکندغافل نمیباشم دمی عشق این تقاضا میکند
در کار دینم مرد مرد عقل این تقاضا میکندوز شغل دنیا فرد فرد عقل این تقاضا میکند
حق را نمیگویم بعام علم این تقاضا میکندآرم برای خام خام علم این تقاضا میکند
افلاک را جلالت تو پست میکنداملاک را مهابت تو پست میکند
گاهی به غمزهای دلی آباد میکندگاهی به لطف غمزدهای شاد میکند
زور بازوی یقینش رفع هر شک میکندهر که اواز لوح هستی خویش را حک میکند
غمزهٔ چشم پرفنت سحر حلال میکندبیسخن آن لب و دهان وصف جمال میکند
سوی این دون گدا آنشاه کی رو میکندالتفاتی از سگش میخواهم او کی میکند