دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
این دل سرگشته خود را جستجو کی میکندعمر شد سوی صراط الله رو کی میکند
اهل معنی همه جان هم و جانان همندعین هم قبله هم دین هم ایمان همند
این فقیهان که بظاهر همه اخوان همندگر به باطن نگری دشمن ایمان همند
خوش آنکه کشتگان غمش را ندا کنندتا وعدههای وفا را وفا کنند
شاهدان گر جلوه بر ایمان کنندکفر و ایمان هر دو را یکسان کنند
دل عالم حسن تو کی رنج و تعب بیندگر عالم عقل آید صد عیش و طرب بیند
آنان که ره عالم ارواح بپویندمردانه ز آلایش تن دست بشویند
یار را با تو کار خواهد بودکارها را شمار خواهد بود
غم فراق تو ای دوست بیشمار بودبدل چو غصه گره شد یکی هزار بود
بی تو یکدم نمیتوانم بودخستهٔ غم نمیتوانم بود
سر چو بی عشقست ننک جان بوددل که بی دردست نام آن بود
تا چند بزنجیر خرد بند توان بودبی بال و پر شور جنون چند توان بود
چون غم غم عشق تو بود زار توان بودچون عز همه عزّ تو بود خوار توان بود
عید است و هرکس از غلط غیری گرفته یار خودمائیم و در خود عالمی دار خود و دیار خود
در سر بوالهوس نگر چون شر و شور میروددر دل ماست یار دل بر ره دور میرود
در سر شوریده سودا میرودکز کجا آمد کجاها میرود
چون سخن از دلبر ما میرودشاهدان را رنگ سیما میرود
هرکجا آن ماهسیما میرودبس دل و بس دین به یغما میرود
زندهدل از چه رو بدن عالم نور میرودجاهل مردهدل ز گور هم سوی گور میرود
زحمت مکش طبیب که این تب نمیرودبی شربت بنفشهٔ آن لب نمیرود
اگر سوی شام ار بری میروداجل آدمی را ز پی میرود
کجا میرود روح و کی میرودکجا و کی از پیش وی میرود
بر درگه تو حاجت خلقان روا شودآنرا که تو برانی ازین در کجا شود
من در او میزنم امروز، باشد وا شودگر تو داری صبر زاهد، باش تا فردا شود