دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
ای خوش آن صبحی که چشمم بر جمالت وا شودیا شب قدری که در کوی توام ماوا شود
رخ برافروزی دل من شعله اخگر شودوربپوشانی زمن این هر دوخاکستر شود
تا بکی این نفس کافر کیش کافرتر شودتا بچند این دیدهٔ بی شرم ننگ سر شود
بتاب عارض تا مهر جان بهار شودبتاب زلفان تا لیل دل نهار شود
دل بستم اندر مهر او تا او برای من شودبیگانه کشتم از دو کون تا آشنای من شود
یار اگر آشنا شود چه شودبخت اگر یار ما شود چه شود
؟عشق توبه شکستیم تا دگر چه شوددلی بعهد تو بستیم تا دگر چه شود
گر پذیری تو ز من جان چه شودکار بر من کنی آسان چه شود
رو بحق آوری ای جان چه شودنروی همره شیطان چه شود
شود شود که دلم سوی حق ربوده شودبجذبهٔ همه اخلاق من ستوده شود
ز نکتهای بیانت خرد فزوده شودز لطفهای نهانت نبوده بوده شود
شود که از دهنت بوسهٔ ربوده شودشود که از دل من عقدهٔ گشوده شود
جور ز حد ببر مگو جور زیاد میشوداز نظری بروی تو جور تو داد میشود
خواست دلم که ماتمم سور شود نمیشوداز سرم آتش هوا دور شود نمیشود
بیدل و جان بسر شود بیتو بسر نمیشودبی دو جهان بسر شود بیتو بسر نمیشود
ای دل مخواه کام که حاصل نمیشودحق از برای کام تو باطل نمیشود
دل گر غمین شود شده باشد چه میشودجان گر حزین شود شده باشد چه می شود
جان از لطافت بدنش تازه میشوددل از حلاوت سخنش تازه میشود
نهادم سر بفرمانش بکن گوهر چه میخواهدسرم شد گوی چوگانش بکن گوهر چه میخواهد
عشق بدل گاه درد گاه دوا میدهدجمله امراض را عشق شفا میدهد
علی الصباح نوید هو الغفور رسیدشراب در تن مخمور جان تازه دمید
بیا بیا که نوید از جناب دوست رسیدکه عید تو منم و عود مینماید عید
دلم از کشمکش خوف و رجا بسکه طپیدهمگی خون شد واز رهگذر دیده چکید
مژدهای از هاتف غیبم رسیدقفل جهانرا غم ما شد کلید