دفتر شعر
۹۶۱ شعر در این دفتر
اهل دنیا را ز جان کندن چه حظاز عنای جان و برنج تن چه حظ
بی دلانرا از نکو رویان چه حظزآفت دین و بلای جان چه حظ
ای یار مخوان ز اشعار الا غزل حافظاشعار بود بیکار الا غزل حافظ
هر آنکه سوی تو آمد شد از فنا محفوظبزیر سایهٔ لطفت شد از بلا محفوظ
خورشید روئی گردید طالعدردم نهان شد چون برق لامع
نحم خیالت گردد چو طالعدر چرخ آیند اهل صوامع
مطرب عمر این سراید در سماعمیروم ای عیش جویان الوداع
یار بما نظر نکرد صبر و شکیب را وداعناله ما اثر نکرد صبر و شکیب را وداع
بر سر خستهات بیا دم نزعتا ترا سر نهم بپا دم نزع
ایاک ادعوا انت السمیعایاک ارجوا انت الشفیع
عشق بر اکوان محیطست و وسیععشق در عالم مطاع است و مطیع
هرکه جا داد او رسوم اهل دنیا در دماغاز شراب خون دل هر دم کشد چندین ایاغ
جان اسیر محنت و غم دل قرین درد و داغبیدماغم بیدماغم بیدماغم بیدماغ
ز عشق تو نرهیدم که گفت رست دروغچرا کنند چنین تهمتی بدست دروغ
هر چه نبود سخن یار دروغ است دروغجز حدیث لب دلدار دروغ است دروغ
هی نیاری بر زبان حرف دروغحیف باشد زان دهان حرف دروغ
گذشت عمر و نکردیم هیچ کار دریغنه روزگار بماند و نه روزگار دریغ
بهرزه شیفته شد دل بهر خیال دریغنبرد ره بتماشای آن جمال دریغ
ز عشق جوی کرامت ز عشق جوی شرفبغیر عشق نباشد رهی بهیچ طرف
ای که با ما وعدهها کردی خلافاز وفا و عهد و پیمانت ملاف
در دل تنگم خموشی میکند انبار حرفمحرمی کو تا بگویم اندک از بسیار حرف
جز خدا را بندگی حیفست حیفبی غم او زندگی حیفست حیف
فدای دوست نکردیم جان و دل صد حیفز اختیاز نرستیم ز آب و گل صد حیف
ای که هستی بنور هستی طاقاحی من احرقته نار فراق